
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
یک روز آفتابی و قشنگ، فیل به دشتی پر از گل رسید.
بوی خوب گل، همه جا پیچیده بود.
فیل، خوش حال و خندان، خرطوم بلندش را نزدیک گلها برد و بو کشید و بو کشید. اما نه! فقط بو نکشید.
کفشدوزک کوچولو را هم از روی گل کشید توی دماغش!
کفشدوزک هر چه داد زد، هر چه فریاد زد، هرچه کمک خواست، هیچکس صدای او را نشنید. اما نه! انگار فیل شنید.
فیل با تعجب به خرطوم درازش نگاه کرد و با خودش گفت: «عجب! من نمیدانستم که خرطوم هم حرف میزند.»
کفشدوزک که از تاریکی اصلا خوشش نمیآمد، فریاد میزد و کمک میخواست.
فیل با عجله پیشزرافه و آهو رفت و گفت: «نگاه کنید! گوش کنید! خرطوم من حرف میزند.»
زرافه و آهو ساکت شدند و گوش کردند.
فیل درست میگفت. خرطوم حرف میزد.
حرف که نه! فریاد میزد: «کمک کنید، مرا نجات دهید!»
زرافه گفت: «خرطوم تو، دیگر تو را دوست ندارد. میخواهد بهاو کمک کنیم و
آن را از تو جدا کنیم!» فیل گفت: «نه! من نمیگذارم خرطوم مرا از من جدا کنید.»
آهو گفت: «اما خرطوم تو از ما کمک میخواهد. باید به او کمک کنیم.»
فیل گفت: «بگذارید کمی با خرطوم خودم صحبت کنم. بعد تصمیم میگیریم که چه کنیم.» فیل خرطومش را بالا گرفت و به آن گفت: «تو چرا دیگر مرا دوست نداری؟» کفشدوزک فریاد زد: «این جا تاریک است. من اینجا تنها هستم. مرا بیرون بیاورید.»
[[page 4]]
انتهای پیام /*