مجله خردسال 158 صفحه 18

کد : 98455 | تاریخ : 12/08/1384

با خوش حالی را برداشت تا با خودش به لانه ببرد. وقتی به لانه رسید، دید که وای! ازلانه­ی او بزرگ­تر است. ، هرچه کرد نتوانست را از در کوچک لانه­اش تو ببرد. پس تصمیم گرفت را تکه تکه کند و توی خانه ببرد. ، بعد از کندن زمین هر چه به دور و بر نگاه کرد، را ندید. خیلی ناراحت شد و راه افتاد و رفت تا را پیدا کند. ، را بیرون لانه گذاشت و رفت­تویلانه تا چیزی بیاورد و باآن را تکه­تکه کند. همین موقع ، را دید و را ندید. با خوش­حالی پر زد و را برداشت و رفت. به در لانه­ی رسید. از لانه بیرون آمد و را ندید.

[[page 18]]

انتهای پیام /*