مجله خردسال 164 صفحه 19

کد : 98568 | تاریخ : 24/09/1384

او دیگر نمی­لرزید. دهقان از خانه بیرون رفت و را بالای روی یک شاخه گذاشت و آن را محکم کرد. بعد را برداشت و او را توی گذاشت. گرم بود و خوش­حال. دهقان به خانه­اش برگشت و از پنجره به بیرون نگاه کرد. باد می­وزید و باران می­بارید. از توی به خانه­ی دهقان نگاه می­کرد و دهقان از توی خانه­اش به ی . آن­ها گرم و خوش حال بودند.

[[page 19]]

انتهای پیام /*