
روزها گذشت و خانهی خاکستری پر از کیسههای گندم شد.
یک روز وقتی که خاکستری و قهوهای از خواب بیدار شدند، دیدند که همه جا سفید سفید است. زمستان آمده بود و با خودش برف آورده بود.
قهوهای گفت: «خداحافظ دوست من! من به انبار گندم میروم. به خانهی جدیدم! هر وقت که خواستی پیش من بیا!» و با عجله طرف انبار گندم رفت. وقتی به انبار رسید، از تعجب دهانش باز ماند.
سوراخ دیوار را بسته بودند.
قهوهای نمیدانست چه طوری توی انبار برود.
هیچ راهی نداشت.
توی خانه هم هیچ غذایی نداشت.
به خانهاش برگشت.
هم سردش بود و هم خیلی گرسنه.
نمیدانست چه کند که صدای در را شنید. خاکستری بود!
با یک کیسهی پر از گندم.
او پیش قهوهای آمد و گفت: «هیچ جا بهتر از خانهی خودمان نیست!»
قهوهای خندید و با خوشحالی خاکستری را بوسید.
آنها تمام زمستان را در خانهی خودشان ماندند و گندم خوردند و حرف زدند و خندیدند!
[[page 6]]
انتهای پیام /*