مجله خردسال 173 صفحه 8

کد : 98781 | تاریخ : 27/11/1384

فرشتهها پدر بزرگ می­خواست نماز بخواند. هروقت من خانه­ی پدر بزرگ باشم، جانماز را من برای او پهن می­کنم. اما آن روز، حسین جـانماز را از من گرفت تـا خـودش آن را بـرای پدربزرگ پهـن کند. من حسـین را خیـلی دوست دارم. جـانمـاز را به او دادم. حسین جـانماز را پهن کرد. وقتی پدربزرگ وضو گرفت و توی اتاق آمد، با تعجب به جانماز نگاه کرد و گفت: «چرا جانماز را این جا پهن کرده­ای؟» حسین با خوش حالی جـلو رفت و گفت: «من! من!» به پدربـزرگ گفتم: «حسین جــانماز را برای شمـا پهن کرده است.» پدربزرگ خندید و گفت: «حسین نمی­داند که همیشه بــاید رو به قبله نماز خواند.» پرسیدم: «چرا باید رو به قبله نماز خواند؟» پدربزرگ گفت: «روبه قبله­یعنی به­طرف خانه­ی خدا. همه­ی مسلمان­هاوقتی نماز می­خوانند. رو به خانه­ی خدا می­ایستند.» من و حسین بـا هم جـانماز پدر بزرگ را برداشتیم و آن را در جـای همیشگی گذاشتیم. من می­دانستم قبـله کدام طرف است. حسین هم باید این را یاد می­گرفت. او هنوز خیلی کوچک است، وقتی مثل من بزرگ بشود، چیزهای زیادی یاد خواهد گرفت.

[[page 8]]

انتهای پیام /*