
فرشتهها
پدر بزرگ میخواست نماز بخواند.
هروقت من خانهی پدر بزرگ باشم، جانماز را من برای او پهن میکنم. اما آن روز، حسین جـانماز را از من گرفت تـا خـودش آن را بـرای پدربزرگ پهـن کند. من حسـین را خیـلی دوست دارم. جـانمـاز را به او دادم. حسین جـانماز را پهن کرد. وقتی پدربزرگ وضو گرفت و توی اتاق آمد، با تعجب به جانماز نگاه کرد و گفت: «چرا جانماز را این جا پهن کردهای؟» حسین با خوش حالی جـلو رفت و گفت: «من! من!» به پدربـزرگ گفتم: «حسین جــانماز را برای شمـا پهن کرده است.» پدربزرگ خندید و گفت: «حسین نمیداند که همیشه بــاید رو به قبله نماز خواند.» پرسیدم: «چرا باید رو به قبله نماز خواند؟» پدربزرگ گفت: «روبه قبلهیعنی بهطرف خانهی خدا. همهی مسلمانهاوقتی نماز میخوانند. رو به خانهی خدا میایستند.» من و حسین بـا هم جـانماز پدر بزرگ را برداشتیم و آن را در جـای همیشگی گذاشتیم. من میدانستم قبـله کدام طرف است. حسین هم باید این را یاد میگرفت. او هنوز خیلی کوچک است، وقتی مثل من بزرگ بشود، چیزهای زیادی یاد خواهد گرفت.
[[page 8]]
انتهای پیام /*