
مرد دوباره به عصا دست کشید. اما باز هم نتوانست داستانی بگوید.
کمکم همه بلند شدند و درحالی که به او میخندیدند، مرد را تنها گذاشتند و رفتند. مرد غمگین و ناراحت به دهکدهی پیرمرد برگشت.
به خانهی او رفت وگفت: «هرچه میکنم نمیتوانم با این عصا قصه بگویم!»
پیرمرد خندید و گفت: «عصا که نمیتواند قصه بگوید.»
مرد گفت: «پس چرا وقتی که تو به عصا دست میکشی میتوانی قصه بگویی؟»
[[page 5]]
انتهای پیام /*