
فرشته ها
توی حیاط بازی می کردم که پیشی آمد و « میو میو » کرد .
برای او یک کاسه ی شیر آوردم .
پیشی شیر را خورد .
کنار او نشستم و پشتش را ناز کردم .
وقتی توی خانه برگشتم ، دایی عباس گفت : « از تو و پیشی عکس انداختم . »
گفتم : « ولی به غیر از شما کس دیگری در خانه نبود . »
دایی عباس گفت :
« فراموش نکن که همه ی کارهای ما را خدا می بیند . خدا تو را دید که به گربه غذا دادی و با او مهربان بودی . »
من و دایی عباس با هم به عکاسی رفتیم تا عکس هایی را که دایی گرفته بود ، چاپ کنیم .
من خوش حال بودم .
دایی خوش حال بود .
خدا خوش حال بود .
[[page 8]]
انتهای پیام /*