مجله خردسال 183 صفحه 19

کد : 99240 | تاریخ : 21/02/1385

تا این که تصمیم مهمی گرفت .....به طرف میدان شهر پرواز کرد. دوست او .... کنار میدان ایستاده بود. ..... ماجرای .... و ... بد صدای آن را برای...... تعریف کرد. ........ فوراً دنبال ...... رفت و در کنار درختی که ...... در آن ... داشت منتظر ماند. همین موقع .... از راه رسید و مثل همیشه شروع کرد به .... زدن. ......... به .... دستور ایست داد و به او گفت:« اگر یک بار دیگر با صدای ..... مزاحم کسی شود، دیگر حق ندارد در خیابان رفت و آمد کند. ....... به و ........... و .. قول داد که دیگر هیچ وقت بی خودی ...... نزند و از آن روز به بعد هیچ کس صدای ....... را نشنید.

[[page 19]]

انتهای پیام /*