مجله خردسال 186 صفحه 6

کد : 99255 | تاریخ : 11/03/1385

خیابان هنوز شلوغ بود. یک پسر کوچولو سر دوراهی نشسته بود. او یک عالمه بادکنک رنگی داشت. تراکتور احساس کرد او را می­شناسد. بادکنک­هایش را هم می­شناسد. جلو رفت و سلام کرد. پسر بادکنک فروش وقتی او را دید خوش­حال شد و گفت: «سلام! تو چه­قدر قشنگی! چه­قدر بزرگی! چه­قدر قوی هستی. مثل یک پهلوان! تو می­توانی تنهایی، همهی زمینهای روستای ما را شخم بزنی. میتوانی چند تا چند تا بچههای روستا را روی پشتت سواری بدهی. تو رنگ بادکنکهای من هستی.» تراکتور خندید و برایش بوق زد، از آن بوق­های حسابی! انگار همه­ی حرف­های اورا فهمیده بود. پرسید: «تو می­دانی راه روستا از کدام طرف است؟» پسر گفت: «البته!» بعد بادکنک­ها را رها کرد و خودش از تنه­ی بزرگ تراکتور بالا رفت و روی شانه­اش نشست. تراکتور پرسید: «حالا از کدام طرف برویم؟» پسرک با خوش­حالی فریاد زد: «از همان طرف که باد کنک­ها می­روند.» آقای تراکتور «قام، قوم» به طرف روستا به راه افتاد.

[[page 6]]

انتهای پیام /*