مجله خردسال 186 صفحه 17

کد : 99266 | تاریخ : 11/03/1385

صحرا آب خورشید مارمولک مسافران صحرا شتر پرنده یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. آرام،آرام در راه می­رفت. او تشنه بود و می­خواست کمی پیدا کند و بنوشد. اما پیدا کردن در کار سختی بود. به نگاه کرد. داغ داغ می­تابید و خاک را گرم می­کرد. با خودش گفت: «شاید کسی بتواند به من کمک کند.»

[[page 17]]

انتهای پیام /*