مجله خردسال 194 صفحه 8

کد : 99369 | تاریخ : 05/05/1385

فرشته­ها من و مادرم برای خرید به میوه­فروشی رفته بودیم. اسم میوه­فروش ما، آقا سید است. او مرد خوب و مهربانی است. آقـا سیـد به مـادرم گفت: «از این گیلاس­هـا ببرید. اگـر یک جعبه­ی آن را بخرید، خیلی ارزان حسـاب می­کنم.» مادرم کمی فکر کرد و گفت: «نه. یک کیلو کافی است.» وقتی به خانه برمی­گشتیم، به مادرم گفتم: «چرا یک جعبه گیلاس نخریدید؟» مادرم گفت: «یک جعبه گیلاس، برای ما خیلی زیاد است.» گفتم: «آقا سید می­گفت ارزان می­دهد.» مادرم گفت: «بگذار برایت خاطره­ای تعـریف کنم. یک روز، خانمی که در خانه­ی امــام کار می­کرد برای خرید به بازار رفت. در آن­جا پرتقال­هایی­را دید که خیلی­ارزان می­فروختند. آن خـانم مقدار زیادی پرتقال خرید و بـا خودش به خانه­ی امـام برد. وقتی امـام، آن­همه پرتقــال را دیدند بـا تعجب پرسیدند که چـرا این­همه پرتقال خریده شده؟ خانم گفت ارزان بود، برای همین زیاد خریدم. امام گفتند تو بااین کار، دو گناه کرده­ای، یکی این­که این پرتغال­ها برای ما خیلی زیاد است و ممکن است خراب شود و دیگر این که اگر این پرتقـال­ها در مغازه می­ماند، شاید کسی که نمی­تواند پرتقال گران بخرد می­آمد و آن را می­خرید.» همین موقع به خانه رسیدیم. گفتم: «مادر! پرتقال­ها خراب شدند؟» مادرم گفت: «همه­ی آن­هـا را پوست گرفتند، پرپر کردند و از کسانی که برای نماز به خانه­ی امـام آمده بودند بـا پرتقال پذیرایی کردند.» مادرم خندید و گفت: «این خواست امام بود که همه از آن پرتقال­ها بخورند.»

[[page 8]]

انتهای پیام /*