
فرشتهها
من و مادرم برای خرید به میوهفروشی رفته بودیم.
اسم میوهفروش ما، آقا سید است. او مرد خوب و مهربانی است.
آقـا سیـد به مـادرم گفت: «از این گیلاسهـا ببرید. اگـر یک جعبهی آن را بخرید، خیلی ارزان حسـاب میکنم.» مادرم کمی فکر کرد و گفت: «نه. یک کیلو کافی است.»
وقتی به خانه برمیگشتیم، به مادرم گفتم: «چرا یک جعبه گیلاس نخریدید؟» مادرم گفت: «یک جعبه گیلاس، برای ما خیلی زیاد است.»
گفتم: «آقا سید میگفت ارزان میدهد.»
مادرم گفت: «بگذار برایت خاطرهای تعـریف کنم. یک روز، خانمی که در خانهی امــام کار میکرد برای خرید به بازار رفت. در آنجا پرتقالهاییرا دید که خیلیارزان میفروختند. آن خـانم مقدار زیادی پرتقال خرید و بـا خودش به خانهی امـام برد. وقتی امـام، آنهمه پرتقــال را دیدند بـا تعجب پرسیدند که چـرا اینهمه پرتقال خریده شده؟ خانم گفت ارزان بود، برای همین زیاد خریدم. امام گفتند تو بااین کار، دو گناه کردهای، یکی اینکه این پرتغالها برای ما خیلی زیاد است و ممکن است خراب شود و دیگر این که اگر این پرتقـالها در مغازه میماند، شاید کسی که نمیتواند پرتقال گران بخرد میآمد و آن را میخرید.»
همین موقع به خانه رسیدیم. گفتم: «مادر! پرتقالها خراب شدند؟»
مادرم گفت: «همهی آنهـا را پوست گرفتند، پرپر کردند و از کسانی که برای نماز به خانهی امـام آمده بودند بـا پرتقال پذیرایی کردند.»
مادرم خندید و گفت: «این خواست امام بود که همه از آن پرتقالها بخورند.»
[[page 8]]
انتهای پیام /*