مجله خردسال 195 صفحه 6

کد : 99395 | تاریخ : 12/05/1385

اول راه را برای آمبولانس باز کرد. بعد، آن­های دیگر، یکی­یکی راه افتادند. آمبولانس گفت: «بوق، بوق!» یعنی متشکرم آقای پلیس، متشکرم دوستان، من رفتم. بعد اتوبوس داد زد: «بوق، بوق!» یعنی من هم رفتم. رنوی قرمز، برف پاک کنش را زده بود و همین­طور که شیشه­ی جلویش را برای صدمین بار تمیز می­کرد گفت: «بوق، بوق! یعنی وای! طفلک عروس خانم حتما تا حالا خیلی دلواپس شده.» بعد با خوش­حالی راه افتاد و شروع کرد به بوق زدن: «بوق، بوق، بوبوق، بوق!» اتوبوس دنبال ماشین عروس راه افتاد. حالا او هم بوق عروسی می­زد. مسافرهایش هم با خوش­حالی دست می­زدند. ژیان زرد درست پشت سر آن­ها بود و مواظب بود کسی به او تنه نزند. فقط پیکان زرد هنوز سرجایش ایستاده بود و پلیس موتوری داشت برایش جریمه می­نوشت.

[[page 6]]

انتهای پیام /*