
گفت: «پس دهانت را باز کن.»
دهانش را بازکرد و آرام وارد دهان او شد.
از ترس میلرزید ولی دلش برای میسوخت و میخواست به او کمک کند.
و و هم منتظر بودند.
گفت: «بیایید و به من کمک کنید. تنهایی نمیتوانم سنگ را بیرون بیاورم.»
این طوری شد که و و هم برای کمک به توی دهان رفتند و همه باهم تکه سنگ را از لای دندانهای بیرون آوردند. بعد به سرعت از دهان او بیرون آمدند و فرار کردند.
خندید و فریاد زد: «نترسید! من دوستانم را نمیخورم. هرچه قدر هم که خوشمزه باشند!»
[[page 19]]
انتهای پیام /*