مجله خردسال 195 صفحه 19

کد : 99408 | تاریخ : 12/05/1385

گفت: «پس دهانت را باز کن.» دهانش را بازکرد و آرام وارد دهان او شد. از ترس می­لرزید ولی دلش برای می­سوخت و می­خواست به او کمک کند. و و هم منتظر بودند. گفت: «بیایید و به من کمک کنید. تنهایی نمی­توانم سنگ را بیرون بیاورم.» این طوری شد که و و هم برای کمک به توی دهان رفتند و همه باهم تکه سنگ را از لای دندان­های بیرون آوردند. بعد به سرعت از دهان او بیرون آمدند و فرار کردند. خندید و فریاد زد: «نترسید! من دوستانم را نمی­خورم. هرچه قدر هم که خوش­مزه باشند!»

[[page 19]]

انتهای پیام /*