
گفت: «رود خشک شده. اگر آب پیدا نکنیم، نمیتوانیم زنده بمانیم.»
گفت: «من هم با شما میآیم.»
و و حرکت کردند.
، پشت سوار شد و پرواز کرد.
گفت:« عزیز تو پرندهای. چرا پرواز نمیکنی؟» گفت: «چشمهایم خوب نمیبیند. نمیتوانم پرواز کنم.»
گفت: «ناراحت نباش و پشت من بنشین. من به دنبال میروم.» آنها رفتند و رفتند، تا این که هوا تاریک شد.
[[page 18]]
انتهای پیام /*