مجله خردسال 199 صفحه 19

کد : 99520 | تاریخ : 09/06/1385

گفت: «ولی هم از می­ترسد.» همین موقع از پشت علف­ها بیرون آمد و گفت: «اما من از نمی­ترسم.» ، را بغل گرفت و همراه از روی گذشت. منتظر رسیدن بود، اما حالا و هم مهمان او شده بودند. خیلی خوش­حال بود، مثل و و .

[[page 19]]

انتهای پیام /*