
پشمالو با خوشحالی گفت:
«بخوان! این طوری حوصلهام سر نمیرود.»
جیرجیرک شروع کرد به آواز خواندن.
خواند و خواند و خواند و پشمالو به خواب رفت، یک خواب نرم و شیرین.
از آن روز به بعد، جیرجیرک همیشه روی شانهی پشمالو ماند.
شبها برای پشمالو آواز میخواند و او را میخواباند و روزها لابهلای پشمهای نرم و گرم پشمالو به خواب میرفت،
یک خواب نرم و شیرین!
[[page 6]]
انتهای پیام /*