مجله خردسال 206 صفحه 4

کد : 99701 | تاریخ : 27/07/1385

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود. درختی بود پر از سیب. درخت همهی سیبهایش را به دوستانش بخشیده بود و حالا فقط چهار سیب روی شاخههایش مانده بود. خرگوش به سراغ درخت آمد و گفت: «یک سیب به من میدهی؟» درخت جواب داد: «کدام سیب را میخواهی؟» خرگوش کمی فکر کرد و گفت: «آن سیبی که از همه کوچک­تر است!» درخت خندید و سیب را به خرگوش داد. کمی بعد، خارپشت از راه رسید و گفت:« یک سیب به من میدهی؟» درخت گفت:«کدام سیب را میخواهی؟» خارپشت گفت:«آن سیبی که از همه بزرگتر است!» درخت بزرگترین سیب را به خارپشت داد. حالا فقط دو سیب روی شاخههای درخت مانده بود. درخت با خود گفت:« پاییز نزدیک است. کاش قبل از این که به خواب بروم این دوتا سیب باقی مانده را هم به کسی میدادم.» همین موقع بزی به درخت نزدیک شد و گفت:« لطفا یک سیب به من بده!» درخت گفت: «اگر دلت بخواهد میتوانم دوتا سیب به تو بدهم!» بزی کمی فکر کرد و گفت:« نه دوست من. یک سیب برای من کافی است. شاید کس دیگری بیاید و سیب باقی مانده را هم از تو بگیرد.» درخت گفت:« حالا بگو کدام سیب را میخواهی؟»

[[page 4]]

انتهای پیام /*