
فرشتهها
سه روز بود که مادربزرگ مریض شده بود. پدر و دایی عباس، او را به بیمارستان بردند.
مـادرم هر شب به بیمـارستـان میرفت و پیـش مـادربزرگ میمـاند. نگهبان بیمارستان اجازه نداد من پیش مادربزرگ بروم.
من و حسین دلمان برای مادربزرگ تنگ شده بود. اما بالاخره حال مادربزرگ خوب شد و به خانه آمد.
پدربزرگ وقتی نمـاز خدا را شکر کرد و برای سلامتی دکتر دعـا کرد.
پدربزرگ گفت: «راستی که پزشکی شغل مقدسی است.» پرسیدم: «چرا؟»
پدربزرگ گفت: «امــام همیشه میگفتند اگـر یک پزشک به مردم خدمت کند و بـرای درمـان دردهـا تلاش کند، کار او مثـل عبادت است.»
حالا میدانم چرا پدربزرگ وقت نماز، برای دکتر مادربزرگ دعا کرده بود.
مادربزرگ حالش خوب شده بود و دیگر درد نداشت. خدا را شکر!
[[page 8]]
انتهای پیام /*