مجله خردسال 211 صفحه 8

کد : 99761 | تاریخ : 02/09/1385

فرشتهها سه روز بود که مادربزرگ مریض شده بود. پدر و دایی عباس، او را به بیمارستان بردند. مـادرم هر شب به بیمـارستـان میرفت و پیـش مـادربزرگ میمـاند. نگهبان بیمارستان اجازه نداد من پیش مادربزرگ بروم. من و حسین دلمان برای مادربزرگ تنگ شده بود. اما بالاخره حال مادربزرگ خوب شد و به خانه آمد. پدربزرگ وقتی نمـاز خدا را شکر کرد و برای سلامتی دکتر دعـا کرد. پدربزرگ گفت: «راستی که پزشکی شغل مقدسی است.» پرسیدم: «چرا؟» پدربزرگ گفت: «امــام همیشه میگفتند اگـر یک پزشک به مردم خدمت کند و بـرای درمـان دردهـا تلاش کند، کار او مثـل عبادت است.» حالا میدانم چرا پدربزرگ وقت نماز، برای دکتر مادربزرگ دعا کرده بود. مادربزرگ حالش خوب شده بود و دیگر درد نداشت. خدا را شکر!

[[page 8]]

انتهای پیام /*