
کوچولو گفت: « جان! میخواهی بیرون برویم؟» جواب نداد. کوچولو گفت: «شاید میخواهی؟» باز هم جواب نداد.
کوچولو گفت: «شاید میخواهی؟» جواب نداد.
کوچولو گفت: «شاید مرا میخواهی؟» باز هم جواب نداد.
به یک بزرگ نگاه کرد و آهی کشید و رفت زیر آب.
کوچولو گفت: «شاید میخواهی؟!»
مـادر پیش کوچولـو آمد و گفت: «نـه عـزیزم! ، نمیخـواهد. او میخـواهد تـوی رودخانه باشد و با قطرههای باران بازی کند.»
خندید و توی تنگ چرخید.
کوچولو پوشید و به سر گذاشت.
مادر هم را برداشت و را به رودخانه بردند تا هرچه قدر دلش میخواهد، بـا قطرههـای باران بازی کند.
[[page 19]]
انتهای پیام /*