مجله خردسال 216 صفحه 22

کد : 99887 | تاریخ : 07/10/1385

ُ پدرمن... پدر من یک دکه­ی روزنامه فروشی دارد. دکه­ی پدر من پر از و مجله و روزنامه­های رنگارنگ است. بعضی روزها من بـا پدرم به دکه­ی او می­روم تـا در دستـه کـردن و چـیدن روزنامه­ها به او کمک کنم. یک روز ناگهان باران تندی بارید. من و پدر با عجله روزنامه­ها و مجله­ها را توی دکه گذاشتیم تـا خیس نشوند. مجله­ها خیس نشدند اما من و پدرم حسابی خیس شدیم. پدر چای درست کرد تا بخوریم و گرم شویم. بعد یک مجله برداشت و برایم قصه خواند. حالا هر وقت بـا پدرم به دکه می­روم آرزو می­کنم که باران ببارد تـا من و پدر چای بخوریم و قصه بخوانیم!

[[page 22]]

انتهای پیام /*