مجله خردسال 234 صفحه 18

کد : 100135 | تاریخ : 27/02/1386

حتی و هم هرکاری کرده بودند تا با دوست شوند، بی­فایده بود. می­گفت:« یک گاو وحشی است هیچ کس جرات دوست شدن با او را ندارد.» یک روز، وقتی و و مشغول حرف زدن و علف خوردن بودند، سر و کله­ی پیدا شد. خیلی ترسید. جیغ کشید و رفت پشت پنهان شد. هم ترسیده بود. نزدیک و نزدیک­تر شد. فریاد زد:«از این جا برو! من از تو قوی­تر هستم!»

[[page 18]]

انتهای پیام /*