مجله خردسال 242 صفحه 20

کد : 100193 | تاریخ : 21/04/1386

و گفتند: «راز و !» خندید و گفت: «این که راز نیست. فردا شما هم با من بیایید تا همه چیز را بفهمید.» فردای آن روز و و به طرف بالای تپه رفتند. هم آمده بود. تا آن­ها را دید گفت: «عجله کنید! زود بیایید این جا، بالاخره از پیله بیرون آمد!» بعد و و روی سر نشستند و رفتند بالای . لابه لای شاخه­ها یک پیله­ی کوچولو دیدند که آرام آرام از آن بیرون می­آمد. و و با خوش حالی به هم نگاه کردند و گفتند: «چه راز قشنگی!»

[[page 20]]

انتهای پیام /*