مجله خردسال 242 صفحه 23

کد : 100196 | تاریخ : 21/04/1386

پدر من... پدر من یک فرمانده ارتش است. او خیلی قوی و شجاع است. در جنگ با عراقی­ها، پاهای پدرم زخمی شد و حالا او پا ندارد و روی صندلی چرخ دار حرکت می­کند. پدر من در ارتش به سربازها درس می­دهد. او درباره­ی جنگ خیلی چیزها می­داند، اما جنگ را دوست نداریم. پدرم مـی­گوید: «وقتـی جنـگ می­شود، گـل­ها، درخـت­ها، بچـه­هـا و پـرنده­ها می­میرند.» او هر وقت که به یاد روزهای جنگ می­افتد، غمگین می­شود. آن وقت من او را بغل می­گیرم و ده­تا بوسش می­کنم تا دوباره بخندد و خوش حال بشود.

[[page 23]]

انتهای پیام /*