مجله خردسال 258 صفحه 19

کد : 100416 | تاریخ : 10/08/1386

خوشم نمی­آید. من یک زیبا هستم و فقط با و دوست می­شوم.» خیلی ناراحت شد و آرام خزید و از آن جا رفت. چند روز بعد، و پیش آمدند و دیدند که غمگین و پژمرده است. گفت: «چی شده؟» جواب داد: «خاک سفت شده. ریشه­هایم در خاک فرو نمی­روند. من تشنه و گرسنه­ام.» گفت: «کار خوبی نکردی که را ناراحت کردی. خاک را زیرو رو می­کرد تا نرم شود و ریشه­های تو راحت در خاک فرو رود.» گفت: «من این را نمی­دانست گفت: «حالا که می­دانی باید از بخواهی که تو را ببخشد.» گفت: «حالا کجاست؟» گفت: «همین جا زیر ساقه­ی تو!» گفت: «مرا ببخش خوب و مهربان!» خندید و را بخشید و رفت توی خاک و آن­قدر آن را زیر و رو کرد که خاک نرم نرم شد. دوباره تازه و شاداب شد. خندید. خندید. خندید.

[[page 19]]

انتهای پیام /*