مجله خردسال 279 صفحه 18

کد : 100945 | تاریخ : 24/01/1387

فرار کن یکی بود ، یکی نبود ، غیر از خدا ، هیچ کس نبود . یک روز ، وقتی که مشغول علف خوردن بود ، در آسمان ، شد از ترس پرید بالا . او هیچ وقت ندیده بود . برای همین هم پا به فرار گذاشت . از آن جا می گذ شت که را دید . پرسید : « جان ! چی شده؟ » گفت : « فرار کن ! آسمان پاره شده ! » از ترس پا به فرار گذاشت . ، و را دید که با وحشت می دوند . پرسید :م « چی شده؟ » گفت : « فرار کن ! آسمان پاره شده ! » از ترس پا به فرار گذاشت . و و با تمام سرعت می دویدند که ناگهان باران بارید . گفت : « وای ! آسمان دارد می ریزد

[[page 18]]

انتهای پیام /*