مجله خردسال 363 صفحه 8

کد : 102531 | تاریخ : 28/09/1388

فرشته ها من در خانه ی مادربزرگ بودم که او به دایی عباس تلفن کرد و گفت که یک درخت کاج برای خانم همسایه شان بخرد و بیاورد. به مادربزرگ گفتم:" وای! مادربزرگ! باز هم روز تولد حضرت مسیح (ع) است و عید همسایه ی شما؟" مادربزرگ خندید و گفت:" بله روز عید دوست مسیحی من است. اما امسال دوست من خیلی تنها مانده، بچه هایش به یک جای دور رفته اند و او نمی تواند برای عید درخت بخرد." دایی عباس یک درخت کاج خرید و من و مادربزرگ و دایی به خانه ی خانم همسیایه رفتیم. او از دیدن ما خیلی خوش حال شد. از دیدن درخت کاجی که دایی عباس برایش خریده بود هم خیلی خوش حال شد. او ما را دعا کرد و گفت:" عیسی مسیح نگهدارتان باشد!" من و دایی و مادربزرگ به او کمک کردیم تا درخت را با نوارهای رنگی قشنگ کند. بعد همه با هم کیک خوردیم از همان کیک های خوش مزه ای که خانم همسایه درست می کند. مادربزرگ می گوید:" خداوند کسانی را که باعث شادی دیگران می شوند خیلی دوست دارد." حالا، خدا، هم ما را دوست دارد که باعث شادی خانم همسایه شدیم و هم خانم همسایه را خیلی دوست دارد کمه برای ما کیک پخت و باعث شادی ما شد!

[[page 8]]

انتهای پیام /*