
گفت: «من نمیتوانم شنا کنم.» گفت: «من هم نمیتوانم شنا کنم.»
هم گفت: «وای! مثل این که من هم نمیتوانم شنا کنم.»
گفت: «ما همه زنگ زدهایم!»
شروع کرد به خندیدن و گفت: «چهطوری زنگ زدهاید؟»
و و و یکی یکی از آب بیرون آمدند و گفتند:
«نگاه کن! ما همه از آهن درست شدهایم، ما نباید شنا کنیم.»
گفت: «خوش به حال من که از آهن درست نشدهام!»
به طرف سفینه رفت.
به دنبال او و در حالی که دست را گرفته بود از خـداحافظی کـردند و تلـق تلـق به طرف سفینه رفتند.
خوشحال و خندان توی آب پرید و گفت: «خوش به حال من! خوش به حال من!»
[[page 19]]
انتهای پیام /*