مجله خردسال 171 صفحه 19

کد : 105662 | تاریخ : 13/11/1384

پسرک می­خواست شاد باشد و آواز بخواند. اما او شاد نبود. ناگهان پسرک فکری کرد و گفت: «فهمیدم! فهمیدم!» بعد برای یک ساخت و را روی درخت توی حیاط گذاشت. بعد را برد و او را توی گذاشت. پسرک پایین درخت ایستاد و به نگاه کرد. همین موقع، صدای آواز همه جا پیچید. پسرک فریاد زد: «می­دانم که تو، نه را دوست داری، نه مرا و نه برادرم را. تو فقط یک می­خواهی روی درخت!» هنوز هم اگر از کنار حیاط خانه­ی پسرک بگذری، صدای را خواهی شنید.

[[page 19]]

انتهای پیام /*