
او را صدا میزد. گفت: «سلام جان!»
سرش را بلند کرد و را دید که چیزی در دست دارد.
گفت: «بیا کنار آب! با تو کار دارم.»
از روی جستی زد و شنا کنان به کنار آب رفت.
اما همین که سرش را از آب بیرون آورد، و و را دید که کنار آب ایستادهاند.
برای ، یک گردنبند درست کرده بود.
یک گردنبند پر از گلهای رنگارنگ.
[[page 18]]
انتهای پیام /*