
را به داد. را هم به داد. هم ، را برای برد. بعد و با خوش حالی کنار هم برگشتند و گفتند: «کارها تمام شد!»
اما کارها تمام نشده بود، چون پیش آنها آمد و گفت: «من دوست ندارم.»
همین موقع ، را آورد و گفت: «من نمیخورم.» هم را آورد و گفت: «این به درد من نمیخورد.» و با تعجب به هم نگاه کردند. چشمش به افتاد و گفت: «بهبه!» بعد آن را برداشت و مشغول خوردن شد. درست وقتی که با اشتها شروع کرده بود به خوردن ، هم بی کار نماند و روی نشست و شهد آن را خورد.
و به هم نگاه کردند و از اشتباهی که کرده بودند، خندهشان گرفت. بعد هر دو با هم گفتند: «حالا کارها تمام شد!»
[[page 19]]
انتهای پیام /*