
هر کسی کار خودش
مهری ماهوتی
وقت ناهار بود. قاشق و چنگال و بشقاب و لیوان، همگی آماده بودند. یک بشقاب ماکارونی خوش مزه، وسط سفره آمد. قاشق و چنگال با خوش حالی، جلو دویدند. قاشق، کنار بشقاب ماکارونی رفت و گفت: «امروز فقط باید با خودم غذا بخورند!»
چنگال، دندانههایش را نشان داد وگفت: «حیف شد. امروز ما ماکارونی داریم. آن هم رشته رشتهای! دراز وباریک. تو که بلد نیستی این جور غذاها را برداری.»
قاشق عصبانی شد و گفت: «حالا میبینی!»
بعد، توی بشقاب شیرجه زد و پر از ماکارونی برگشت، ولی چیزی نگذشت کـه همهی رشتههای دراز و باریک از گودی قاشق لیز خوردند و بیرون ریختند. چنگال غشغش خندید. نزدیک رفت وگفت: «حالا خوب نگاه کن!» بعد با دندانههایش توی بشقاب فرو رفت. یک دور، دو دور، دور، خودش چرخید و بیرون آمد.
ماکارونیها مثل طناب دورش پیچیدند. چنگال با خوشحالی گفت: «دیدی؟ حالا برو. امروز توی سفره کاری نداری.»
قاشق، چپچپ به او نگاه کرد. ماست بیچاره آن طرف سفره بود. آنها را نگاه میکرد و میلرزید. خیلی میترسیـد. میدانـست حالا یک بزن بزن حسـابی راه میافتد.
[[page 4]]
انتهای پیام /*