مجله خردسال 222 صفحه 6

کد : 105845 | تاریخ : 19/11/1385

قاشق جلو رفت و محـکم به لبه­ی بشقاب کوبید. بیش­تر ماکارونی­ها، توی سفره پخش شدند. چنگال گفت: «ای بد جنس! حالا به تو نشان می­دهم!» بعد، با دندانه­های درازش به قاشق حمله کرد. لیوان که نمی­خواست آن­ها بلایی سر هم بیاورند جلو پرید ولی قبل از آن که بتواند کاری کند، افتاد و لب بلوری­اش شکست. ماست همین­طور شل و بی­حال نشسته بود. راستش هروقت دعوا می­شد آن قدر می­ترسید که از حال می­رفت. وقتی لب لیوان شکست، فریاد زد: « بس کنید! ببینید چه بلایی سر سفره آوردید؟! حالا کدامتان کار لیوان را انجام می­دهید؟» قاشق و چنگال آرام شدند. ماست گفت: «اگر قاشق نمی­تواند ماکارونی بردارد، چنگال هم به درد ماست نمی­خورد. بهتر نیست هرکدام کار خودتان را بکنید؟» چنگال از سفره بیرون رفت و گفت: «نگاه کن! این ماست شل و بی­حال از ما عاقل­تر است. من دنبال دستمال می­روم تا بیاید و سفره را تمیز کند.» قاشق گفت: «صبر کن! من هم می­آیم.» بعد، دوتایی رفتند. بی­چاره لیوان بلور با لب شکسته کنار بشقاب ایستاده بود و نمی­دانست چه کار کند.

[[page 6]]

انتهای پیام /*