
فرشتهها
روز جشن پیروزی انقلاب بود و همهی خیابانها را چراغانی کرده بودند.
حسین از تماشای چراغهای رنگارنگی که روشن و خاموش میشدند خیلی خوشش آمده بود. به حسین گفتم: «میدانی امروز چه روزی است؟»
حسین خندید. گفتم: «روز پیروزی انقلاب. روزی که مردم به کمک امام خمینی، شاه بدجنس را شکست دادند.» اما حسین به هیچ کدام از حرفهای من گوش نکرد.
او فقط چراغها را نشان میداد و میخندید. به دایی عباس گفتم: «هرچه برای حسـین از پیروزی انقلاب تعریف میکنم، گوش نمیکند!»
دایی عباس گفت: «حسین خیلی کوچک است. وقتی بزرگتر شود، چیزهای زیادی را از تو یاد میگیرد. آنوقت دلش میخواهد آنها را به دیگران هم یاد بدهد. امام خمینی همیشه آرزو داشتند که بچهها، شاد باشند و در آرامش زندگی کنند. حالا هم فقط یک چیز دلشان را شاد میکند، آن هم صدای خنده و شادی بچهها است.»
گفتم: «امام صدای خندهی ما را میشنوند؟» دایی گفت: «آسمان همیشه پر اسـت از صدای فرشـتهها. بچهها، فرشتههای روی زمین هستند، پس صدایشان تا آسمانها میرسد.»
[[page 8]]
انتهای پیام /*