
خانه
موش حلزون
گربه لاک پشت
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
یک نزدیک یک جنگل قشنگ، زیر یک تپهی بلند خانه داشت.
خانهی یک سوراخ بود. یک روز وقتی مشغول گردش بود، او را دید. دوید و دوید. به رسید.
گفت: « جان! چی شده؟ چرا فرار میکنی؟»
گفت: « جان!وقتی تو از چیزی بترسی چه میکنی؟»
[[page 17]]
انتهای پیام /*