مجله خردسال 222 صفحه 18

کد : 105857 | تاریخ : 19/11/1385

حلزون جواب داد: «می­روم توی صدفی که پشتم دارم.» گفت: «مرا ببر توی صدف.» خندید و گفت: «این صدف خانه­ی من است تو توی آن جا نمی­شوی. خوب فکر کن و راهی پیدا کن.» نزدیک شده بود. از خداحافظی کرد و رفت. او نمی­دانست چه کند. همین موقع به رسید. به گفت: « جان! وقتی از چیزی بترسی چه می­کنی؟»

[[page 18]]

انتهای پیام /*