
گفت: «میروم توی لاکم.» گفت: « میخواهد مرا بگیرد.
میگذاری توی لاک تو بیایم؟» خندید و گفت: «این لاک خانهی من است و برای تو جا ندارد. خوب فکر کن و راهی پیدا کن.» آن قدر به نزدیک شده بود که با یک جست میتوانست او را بگیرد. اما راهی پیدا کرده بود. او یک خانه داشت. خانهای که اجازه نداشت آنجا بیاید.
به طرف تپه دوید وبه خانهاش رسید. بیچاره توی خانهی جایی برای او نبود!
[[page 19]]
انتهای پیام /*