
آقا جون کنار هم نشستند ، صحبت هایی شروع شد ، که شنیدنش برای من ، هم شیرین بود و هم جواب سؤالم بود . دایی جان محمود آه بلندی کشید و گفت : " هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز توی این خونه ، جای خواهرم خالی باشه ."
آقا جون گفت : "پس من چی بگم حاج آقا محمود ! هیچ می دونی آجرای این دیوار ، گلای توی باغچه ، گوشه ی این ایوون ، و همه جای این خونه ، عطر شمسی جان منو دارن ؟ تو برادری ، خدا صبرت بده . اما من چه کنم که توی این خونه هستم و همیشه دلم بهانه ی خواهر تو می گیره ."
دایی جان گفت : " خدا به تو هم صبر بده آقا . خوب همسری برای خواهر ما بودی ، شمارو به همون جدّت قسم اگه یه وقت بدی و بی احترامی از خواهر ما دیدی ، حلالش کن ، خدا بیامرز دستش کوتاهه از دنیا . . ."
آقا جون نگذاشت دایی جان حرفش را ادامه بدهد . با صدای بلند گریه کرد و وقتی اشکهایش ریش سفیدو بلندش را خوب خیس کرد . با صدای گرفته ای گفت : "دیگه این فرمایشارو نکن ، اگه کسی بدهکاره ، اون منم . خدا میدونه که این زن ، توی زندگی من چه ها کشید و دم نزد ."
دایی جان برای این که حال آقاجون عوض بشود . دستی بر شانه ی پدر بزرگ گذاشت و با لبخندی گفت : "یادته آقا ؟ یادته روز خواستگاری رو ؟" و پدر بزرگ میان گریه ، ناگهان خندید و با شیطنت خاصّی به من و عمّه زهرا نگاه کرد .
(ادامه دارد)
امپراتوری روم شد . امپراتور روم به نام "سولا" به او فرمان داد تا همسرش را طلاق دهد . اما او سر پیچی کرد و از ترس جان از روم گریخت .
[[page 9]]
انتهای پیام /*