غزل

سرِّ جان‌

کد : 127098 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏سرِّ جان‏

‏‏با که گویم راز دل را کس مَرا همراز نیست‏

‏‏از چه جویم سِرّ جان را دَر به رویم باز نیست‏

‏‏ناز کُن تا می توانی، غمزه کُن تا می شود‏  ‏دَردمندی را ندیدم عٰاشق این ناز نیست‏

‏‏حلقۀ صوفی و دیر راهبم هرگز مجوی‏  ‏مرغ بال و پَرزده، با زاغ هم پرواز نیست‏

‏‏اهل دل عٰاجز ز گفتار است با اهل خرد‏  ‏بی زبان با بی دلان، هرگز سخن پرداز نیست‏

‏‏سَر بده در راه جانان، جان به کف سرباز باش‏  ‏آنکه سر در کوی دلبر نفکند، سرباز نیست‏

‏‏عشق جانان، ریشه دارد دَر دل از روز اَلَست‏  ‏عشق را انجام نَبْوَد، چون ورا آغاز نیست‏

‏‏این پریشان حٰالی از جام «بلیٰ» نوشیده ام‏

‏‏این «بلیٰ» تا وصل دلبر، بی بلا دمساز نیست‏

 

[[page 65]]

انتهای پیام /*