غزل

طبیب عشق

کد : 127107 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏طبیب عشق‏

‏‏غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست‏

‏‏جُز تو ای روحِ روان هیچ مددکاری نیست‏

‏‏غم عشق تو به جان است و نگویم به کسی‏  ‏که دَر این بٰادیۀ غمزده، غمخواری نیست‏

‏‏راز دل را نتوانم به کسی بُگشایم‏  ‏که دَر این دیر مُغان رازنگهداری نیست‏

‏‏ساقی از ساغر لبریز ز می دَم بربند‏  ‏که دَر این میکدۀ می زده هُشیاری نیست‏

‏‏دَرد من عشق تو و بستر من، بستر مرگ‏  ‏جُز تواَم هیچ طبیبی و پرستاری نیست‏

‏‏لُطف کُن لُطف و گذر کن بسر بالینم‏  ‏که به بیمٰاری من، جان تو! بیماری نیست‏

‏‏قلم سُرخ کشم بَر ورقِ دفتر خویش‏

‏‏هان که دَر عشق من و حُسن تو گفتاری نیست‏

 

[[page 73]]

انتهای پیام /*