غزل

معجزه عشق

کد : 127125 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏مُعْجزِ عشق‏

‏‏ناله زد دوست که راز دل او پیدا شد‏

‏‏پیش رندان خرابات چسان رُسوا شد‏

‏‏خواستم راز دلم پیش خودم باشد و بس‏  ‏در میخانه گشودند و چنین غوغا شد‏

‏‏سر خُم را بگُشائید که یار آمده است‏  ‏مژده ای میکده عیش ازلی بَرپا شد‏

‏‏سر زلف تو بنازم که با فشاندن آن‏  ‏ذرۀ خورشید شد و قطره هَمی دریا شد‏

‏‏لب گشودی و ز می گفتی و میخواره شدی‏  ‏پیش ساقی هَمه اسرار جهان افشا شد‏

‏‏گوئی از کوچۀ میخانه گذر کرده مسیح‏  ‏که بدرگاه خُداوند بلندآوا شد‏

‏‏مُعجز عشق ندانی تو زلیخٰا دانَد‏

‏‏که بَرش یوسف محبُوب چنان زیبا شد‏

 

[[page 89]]

انتهای پیام /*