غزل

راز بگشا!

کد : 127154 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏راز بگشا!‏

‏‏مُرغ دل پَر میزند تا زین قفس بیرون شود‏

‏‏جان بجان آمد توانش تا دمی مجنون شود‏

‏‏کس نداند حال این پَروانۀ دلسوخته‏  ‏دَر بر شمع وجود دوست آخر چون شود‏

‏‏رَهروان بستند بار و بَر شدند از این دیار‏  ‏بازمانده دَر خم این کوچه دل پَرخون شود‏

‏‏راز بُگشا پرده بَردار از رُخ زیبای خویش‏  ‏کز غم دیدار رویت دیده چون جیحون شود‏

‏‏ساقی از لَب تشنگان بازمانده یاد کُن‏  ‏ساغرت لبریز گردد، مستیت افزون شود‏

‏‏گر ببارد اَبر رحمت باده روزی جای آب!‏

‏‏دشتها سَرمست گردد چهره ها گلگون شود‏

 

[[page 113]]

انتهای پیام /*