غزل

دیار قدس

کد : 127161 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏دیار قُدس‏

‏‏دست از دلم بدار که جانم به لب رسید‏

‏‏اندر فراقِ روی تو، روزم به شب رسید‏

‏‏گفتم به جٰان غمزده دیگر تو غم مخور‏  ‏غم رخت بست و موسم عیش و طرب رسید‏

‏‏دلدار من چُو یوسف گمگشته بازگشت‏  ‏کنعان مرا ز روی دل مُلتهب رسید‏

‏‏راز دلم که قلب جفادیده ام دَرید‏  ‏از سینه ام گذشت و به مغز عصب رسید‏

‏‏مُرغ دیار قُدس از آن، پرزنان رمید‏  ‏بَر درگهی که بود وَرا منتخب رسید‏

‏‏دارالسَلام، روی سلامت نشان نداد‏

‏‏بگذشت جان از آن وَ به دارالعجب رسید‏

 

[[page 119]]

انتهای پیام /*