غزل

آیینۀ جان

کد : 127185 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏آیینۀ جان‏

‏‏بَر در میکده بگذشته ز جان آمده ام‏

‏‏پشت پایی زده بر هَر دو جهان آمده ام‏

‏‏جان که آیینۀ هستی است در اقلیم وجود‏  ‏بَر زده سنگ به آیینۀ جان آمده ام‏

‏‏سرّ هستی چو نشد حاصلم از ملک شهود‏  ‏در نهانخانه، پی سرّ نهٰان آمده ام‏

‏‏جلوۀ روی تو بی منّت کس مقصود است‏  ‏کاین هَمه راهْ کران تا به کران آمده ام‏

‏‏دستگیری کنم ای خضر! که در این ظلمات‏  ‏پی سرچشمۀ آب حَیَوان آمده ام‏

‏‏همّت ای دوست که من چشم ببستم ز جهان‏  ‏به سر کوی تو چشمِ نگران آمده ام‏

‏‏خوشدل از عاقبت کار شو ای «هندی» از آنک‏

‏‏بَر در پیر رَه از بخت جوان آمده ام‏

 

[[page 139]]

انتهای پیام /*