غزل

فراق یار

کد : 127194 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏فراقِ یار‏

‏‏از تو ای می زده دَر میکده نامی نشنیدم‏

‏‏نزد عُشّاق شدم قامت سرو تو ندیدم‏

‏‏از وطن رخت ببستم که تو را باز بیٰابم‏  ‏هرچه حیرت زده گشتم به نوایی نرسیدم‏

‏‏گفتم از خود برهم تا رُخِ ماه تو ببینم‏  ‏چه کنم من که از این قید منیّت نرهیدم‏

‏‏کوچ کردند حریفان و رسیدند به مقصد‏  ‏بی نصیبم من بیچاره که در خانه خزیدم‏

‏‏لُطفی ای دوست که پَروانه شوم در بر رویت‏  ‏رحمی ای یار که از دور رسانند نویدم‏

‏‏ای که روح منی از رنج فراقت چه نبردم‏

‏‏ای که دَر جٰان منی از غم هجرت چه کشیدم‏

 

[[page 146]]

انتهای پیام /*