غزل

محراب عشق

کد : 127198 | تاریخ : 17/06/1395

‏‎ ‎

‏‏محراب عشق‏

‏‏جُز خم ابروی دلبر هیچ محرابی ندارم‏

‏‏جُز غم هجران رویش من تب و تابی ندارم‏

‏‏گفتم اندر خواب بینم چهرۀ چون آفتابش‏  ‏حسرت این خواب در دل ماند، چون خوابی ندارم‏

‏‏سر نهم بر خاک کویش، جان دهم در یاد رویش‏  ‏سر چه باشد، جان چه باشد، چیز نایابی ندارم‏

‏‏با که گویم دردِ دل را از که جویم راز جان را‏  ‏جُز تو ای جٰان، رازجویی، دَردِدل یابی ندارم‏

‏‏تشنۀ عشق تو هستم، بادۀ جٰان بخش خواهم‏  ‏هرچه بینم، جُز سرابی نیست، من آبی ندارم‏

‏‏من پریشان حٰالم از عشق تو و حالی ندارم‏

‏‏من پریشان گویم از دست تو آدابی ندارم‏

 

[[page 149]]

انتهای پیام /*