روزی که مسیح را دیدم!

‏‏روزی که مسیح را دیدم‏‎!‎‏ ‏

‏‏توضیح و تقدیم ‏

‏‏از من خواسته اند تا خاطرۀ خودم را از ایّام حضور ‏‎ ‎‏آیت الله خمینی در دهکدۀ «نوفل لوشاتو» برای بچّه های ایرانی ‏‎ ‎‏بنویسم. اگر چه من نویسنده نیستم ولی به  نظرم آمد که ثبت چنین ‏‎ ‎‏خاطره ای هم کمک به تاریخ بشری‏‏ّ‏‏ت است و‏‎ ‎‏هم ادای احترام است به ‏‎ ‎‏مردان بزرگی که دنیا را متحول کرده اند. همان طور که خواهید  دید ‏‎ ‎‏حضور آن مرد بزرگ اثر زیادی در دهکدۀ ما ـ و حتّی همۀ فرانسه ـ ‏‎ ‎‏برجا گذاشت. من سعی کرده ام به خاطره ام شکل داستانی بدهم تا ‏‎ ‎‏خواندنیتر شود. دوست  ایرانی ام، آقای دیلماج، ترجمه به فارسی و ‏‎ ‎‏ویرایش متن فارسی آن را بر عهده گرفتند که به این وسیله از ایشان ‏‎ ‎‏تشکّر می کنم. ‏

‏‏در خاتمه، این خاطره ـ یا داستان ـ را تقدیم می کنم به همۀ ‏‎ ‎‏بچّه های خوب ایرانی. ‏

‏‏«لویی» ‏

‏‏«نوفل لوشاتو» ساکت بود و آرام؛ درست همان طور که پدر ‏‎ ‎‏می خواست. البتّه بهتر است بگویم همان طور که پزشکان ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 1
‎‏می خواستند! آنها به پدر توصیه کرده بودند تا در یک منطقۀ آرام و ‏‎ ‎‏بی سر و صدا استراحت بکند. به نظر آنها، دور بودن از محیط شلوغ ‏‎ ‎‏و پر سر و صدای پاریس، بهترین دارو برای پدر بود. توی این چند ‏‎ ‎‏هفته ای که به نوفل لوشاتو آمده بودیم، حالِ پدر بهتر شده بود. ‏‎ ‎‏دیگر مثل گذشته عصبی نبود. اگر چه هنوز هم صورتش خشم آگین ‏‎ ‎‏و اخمو بود ولی خیلی آرامتر شده بود. ‏

‏‏چند ماه پیش، وقتی که پدر برای اولین بار کنترل خودش را از ‏‎ ‎‏دست داد و به صورت مادر سیلی زد و بعد هم به داخل اتاق خودش ‏‎ ‎‏رفت و در را قفل کرد، تازه فهمیدم که اتّفاقی افتاده است. پدر ‏‎ ‎‏همیشه صبور و آرام بود و قبل از آن ندیده بودم به مادر پرخاش کند. ‏‎ ‎‏کم کم متوجّه شدم که چه اتّفاقی افتاده است. شرکتی که پدر ‏‎ ‎‏رئیس آن بود، ورشکست شده بود. خیلیها می گفتند که پدر تقصیری ‏‎ ‎‏نداشته و مسائل دیگری در این ورشکستگی مؤثّر بوده است ولی ‏‎ ‎‏پدر خودش را مقصّر می دانست. کم کم چهرۀ خندان پدر تبدیل به ‏‎ ‎‏یک صورت اَخمو شد. حالا او حسّاس شده بود و بر اثر کوچکترین ‏‎ ‎‏موضوعی ناراحت می شد و به همه پرخاش می کرد. پزشک ‏‎ ‎‏خانوادگی مان توصیه کرد به روانپزشک مراجعه شود و همۀ ‏‎ ‎‏روانپزشکانی که با آنها مشورت کردیم، معتقد بودند که باید از پاریس ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 2
‎‏خارج شویم و در یک منطقۀ آرام و بی سر و صدا زندگی کنیم. دهکدۀ ‏‎ ‎‏نوفل لوشاتو بهتری محل بود. فاصلۀ چهل کیلومتری آن تا پاریس ‏‎ ‎‏آنقدر زیاد نبود که به حساب آید؛ می توانستیم برای انجام کارهای ‏‎ ‎‏ضروری به پاریس برویم و برگردیم. محیط آرام و زیبای دهکده ‏‎ ‎‏باعث شده بود تا حال پدر روز به روز بهتر از پیش شود. ‏

‏‏***‏

‏‏بوی عید از همه جا احساس می شد. مدّت زیادی تا عید باقی ‏‎ ‎‏نمانده بود. هر سال جشنهای شب عید تولّد مسیح و سال نوی ‏‎ ‎‏میلادی خوشحالمان می کرد ولی امسال چیز دیگری باعث شده بود ‏‎ ‎‏تا از سالهای گذشته هم خوشحالتر باشیم؛ حال پدر هم بهتر شده ‏‎ ‎‏بود. نیاز او به دارو کمتر شده بود و کم کم حالت طبیعی گذشتۀ ‏‎ ‎‏خودش را پیدا می کرد. دیگر لازم نبود مُشت مُشت از آن قرصهای ‏‎ ‎‏رنگارنگ بخورد و مثل یک آدم معتاد، بیحال روی تخت بیفتد، حالا ‏‎ ‎‏می توانست روزی چند ساعت قدم بزند و از طبیعت زیبا استفاده کند. ‏

‏‏و همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه آن اتّفاق افتاد! ‏

‏‏یک روز که از مدرسه بر می گشتم، شلوغی بی سابقه ای در ‏‎ ‎‏کوچه مان توجّهم را جلب کرد. جلوی باغی که کمی آن طرفتر از ‏‎ ‎‏خانه مان بود، جمعیّت زیادی جمع شده بودند. خبرنگارانی که ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 3
‎‏دروبینهایشان را به گردن آویخته بودند و از پشت در چوبی و ‏‎ ‎‏سبز رنگ باغ سرک می کشیدند، حس کنجکاوی هر عابری را ‏‎ ‎‏تحریک می کردند. داخل باغ اتّفاقی افتاده بود که من از آن بیخبر ‏‎ ‎‏بودم. خودم را داخل جمعیت کردم و جلو رفتم تا ببینم چه خبر ‏‎ ‎‏است. هر چه سرک کشیدم چیزی نفهمیدم. از یک خبرنگار پرسیدیم: ‏‎ ‎‏«اینجا اتّفاقی افتاده است؟» ‏

‏‏خبرنگار پاسخ داد: «هنوز نه؛ ولی از حالا به بعد اتّفاقهای ‏‎ ‎‏مهمی خواهد افتاد!» و پرسید: «شما اهل همین دهکده هستید؟» ‏

‏‏از حرفهای او چیزی سر در نیاورده بودم. جواب دادم: «بلهغ ‏‎ ‎‏خانه مان کمی آن طرفتر است». ‏

‏‏خبرنگار گفت: «بزودی دهکده تان مشهورترین دهکدۀ دنیا ‏‎ ‎‏خواهد شد!» ‏

‏‏با تعجّب پرسیدم: «متوجه نمی شوم. چه اتّفاقهای مهمّی قرار ‏‎ ‎‏است در دهکدۀ ما بیفتد که باعث شهرت آن می شود؟» ‏

‏‏جواب داد: «تا به حال اسم آیت الله خمینی را شنیده ای؟» ‏

‏‏این اسم را شنیده بودم. هم در اخبار رادیو و تلویزیون اسمش را ‏‎ ‎‏شنیده بودم و هم تو روزنامه ها عکسش را دیده بودم. می دانستم ‏‎ ‎‏که رهبر مذهبی ایران است. گفتم: «همانکه رهبر مذهبی ایران ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 4
‎‏است؟» ‏

‏‏گفت: «افرین پسر، خودش است! حالا همسایۀ شماست! به ‏‎ ‎‏اینجا آمده!» ‏

‏‏با شنیدن این موضوع، هیجان زده شدم. پرسیدم: «حالا شما ‏‎ ‎‏برای چه اینجا جمع شده اید؟ مگر قرار است بیرون بیاید؟» ‏

‏‏پاسخ داد: «نه، بیرون نمی آید ولی قرار است مصاحبه کند. ‏‎ ‎‏منتظریم تا اجازه بدهند و به داخل باغ برویم». ‏

‏‏کنجکاوی باعث شده بود تا بخواهم هر طور شده او را ببینم. ‏‎ ‎‏دیدن کسی که هر روز عکسش تو روزنامه ها چاپ می شد، یک ‏‎ ‎‏افتخار بزرگ بود و می توانستم پیشِ همکلاسیهایم پُز بدهم! ‏

‏‏پرسیدم: «اگر من هم منتظر بمانم، راهم می دهند؟» ‏

‏‏گفت: «نمی دانم؛ باید از آن آقا بپرسی!» ‏

‏‏به سویی که اشاره می کرد، نگاه کردم. مردی با کت و شلوار ‏‎ ‎‏اتو زده و سر و وضع مرتّب، آن طرف در چوبی، داخل باغ ایستاده ‏‎ ‎‏بود. به سوی او رفتم و صدایش کردم. ‏

‏‏ـ «ببخشید! منزل ما چند خانه آن طرفتر است. به من گفتند ‏‎ ‎‏که آیت الله خمینی به اینجا آمده است. آیا می توانم او را از نزدیک ‏‎ ‎‏ببینم؟» ‏

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 5
‎‏مرد، فرانسوی نبود. این را بعد از اینکه صحبت کرد، از ‏‎ ‎‏لهجه اش فهمیدم؛ ولی خیلی خوب فرانسه را می فهمید و ‏‎ ‎‏می توانست فرانسوی صحبت کند. ‏

‏‏پرسید: «از آیت الله خمینی چه می دانی؟» ‏

‏‏گفتم: «اینکه رهبر مذهبی ایران است و هر روز در روزنامه ها ‏‎ ‎‏عکسش را می اندازند!» ‏

‏‏گفت: «می دانی که در ایران انقلاب شده و ایشان رهبر این ‏‎ ‎‏انقلاب است؟» ‏

‏‏چیز زیادی نمی دانستم. کُلاً خیلی از سیاست سر در نمی آوردم ‏‎ ‎‏و علاقه ای به بحث راجع به آن نداشتم. گفتم: «ببخشید؛ جواب ‏‎ ‎‏سؤالم را ندادید! آیا می توانم او را ببینم؟» ‏

‏‏کمی فکر کرد و گفت: «به غیر از شما، کس دیگری هم ‏‎ ‎‏هست؟» ‏

‏‏به خبرنگارها اشاره کردم و گفتم: «خوب می بینید که؛ اینها هم ‏‎ ‎‏هستند!» ‏

‏‏لبخندی زد و گفت: «خبرنگارها قبلاً دعوت شده اند؛ می خواهند ‏‎ ‎‏مصاحبه کنند. آنها را نمی گویم! اگر شما تنها باشید، مانعی ندارد؛ ‏‎ ‎‏ولی باید قول بدهید که فقط یک گوشه بنشینید و نگاه کنید. نباید ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 6
‎‏نظم جلسه را به هم بزنید!» ‏

‏‏گفتم: «قول می دهم!» و چند لحظه بعد که درِ باغ گشوده شد، ‏‎ ‎‏من هم همراه خبرنگارها به داخل رفتم. آیت الله خمینی پیرمردی ‏‎ ‎‏بود با لباس روحانی و پارچۀ سیاهی که دور سر پیچیده بود. وقتی که ‏‎ ‎‏برای اولین بار نظرم به چهرۀ او افتاد، ضربان قلبم تندتر از قبل شد. ‏‎ ‎‏چیزی در چهره اش بود که بیننده را به خودش جذب می کرد. من ‏‎ ‎‏مسیح را دوست داشتم. همیشه یک چهرۀ نورانی از او در نظرم ‏‎ ‎‏مجسّم می کردم؛ چهره ای مهربان و با جذبه. مجسّمه های مسیح و ‏‎ ‎‏تصاویر کلیسا نمی توانستند مرا قانع کنند. چهره ای که از مسیح در ‏‎ ‎‏نظر داشتم، با همۀ اینها فرق می کرد. شاید  برای یک مسیحی ‏‎ ‎‏اعتراف سختی باشد، ولی اعتراف می کنم که برای یک لحظه ‏‎ ‎‏احساس کردم مسیح در مقابلم نشسته است! چیزی در وجود او بود ‏‎ ‎‏که مرا بهت زده می کرد. عکّاسها تند تند عکس می انداختند و ‏‎ ‎‏خبرنگارها سؤال می کردند و او پاسخ می داد و همان آقایی که دمِ ‏‎ ‎‏در دیده بودم، ترجمه می کرد ولی من توجّهی به سؤال و جوابها ‏‎ ‎‏نداشتم؛ محو تماشای چهرۀ نورانی او شده بودم. آنقدر از خود ‏‎ ‎‏بیخود شده بودم که نفهمیدم چگونه یک ساعت گذشت وقت ‏‎ ‎‏مصاحبه به پایان رسید. ‏

‏‏***‏

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 7
‎‏مادر ـ بر خلاف پدر ـ مذهبی بود. مسیحی مؤمنی بود که هر ‏‎ ‎‏هفته به کلیسا می رفت و مراسم مذهبی را انجام می داد. همه ‏‎ ‎‏می گفتمند که من هم به مادر کشیده ام؛ آخر من هم دوست داشتم ‏‎ ‎‏همراه او به کلیسا بروم. البتّه حالا که به گذشته ها فکر می کنم، ‏‎ ‎‏می بینم شاید این امر مربوط به سنّ و سال من بوده است. خیلی از ‏‎ ‎‏نوجوانها در سنین بلوغ به سمت مذهب کشیده می شوند و من هم ‏‎ ‎‏یکی از آنها بودم؛ یکی از نوجوانهایی که دوست دارند جواب ‏‎ ‎‏سؤالهای فراونشان را در کلیسا پیدا کنند. ‏

‏‏وقتی به خانه رسیدم، مادر نگران شده بود. پرسید: «چرا اینقدر ‏‎ ‎‏دیر کردی؟» ‏

‏‏گفتم: «ببخشید، فکر نمی کردم اینقدر طول بکشد. الآن ‏‎ ‎‏توضیح می دهم.» ‏

‏‏و بعد، همه چیز را برایش توضیح دادم. احساس می کردم هر چه ‏‎ ‎‏بیشتر توضیح می دهم، نگرانی مادر بیشتر و بیشتر می شود. نگرانی ‏‎ ‎‏و دلشوره را می شد از چهرۀ او خواند. شنیدم که زیر لب گفت: «پس ‏‎ ‎‏اینهمه رفت و آمد، به خاطر این بود!» ‏

‏‏پرسیدم: «مادر، می خواهی مسیح را ببینی؟» ‏

‏‏با تعجّب گفت: «مثل اینکه توی این چند ساعت خیلی فرق ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 8
‎‏کرده ای! این حرفها چیست که می زنی؟» ‏

‏‏گفتم: «مادر، به خدا خودِ مسیح است که برگشته! باید از ‏‎ ‎‏نزدیک او را ببینی!» ‏

‏‏مادر با ناراحتی گفت: «دیگر این حرف را تکرار نکن! درست ‏‎ ‎‏است که ادیان الهی ریشۀ مشترکی دارند و باید به افراد روحانی ‏‎ ‎‏احترام گذاشت ولی یادت باشد که نباید هیچ کس را با مسیح ‏‎ ‎‏مقایسه کنی!» ‏

‏‏می دانستم که اگر او را ببیند، خودش هم احساس مرا  پیدا ‏‎ ‎‏می کند، ولی دیگر چیزی نگفتم. مادر هنوز هم نگران بود. از او ‏‎ ‎‏پرسیدم: «به نظر شما آمدن او به اینجا اشکال دارد؟» ‏

‏‏مادر گفت: «نه؛ از نظر من، نه! ولی پدرت دنبال یک جای ‏‎ ‎‏ساکت و آرام می گشت. حالا دیگر اینجا آرام نخواهد بود! نمی دانم ‏‎ ‎‏عکس العمل او چه باشد. الآن هم که پدرت بیرون است. امیدوارم ‏‎ ‎‏دوباره وضع روحی او خراب نشود!» ‏

‏‏توی کوچه، سروصدای رفت و آمد آدمها و ماشینها سکوت ‏‎ ‎‏قدیمی و همیشگی دهکده را به هم زده بود و چند دقیقۀ بعد که پدر ‏‎ ‎‏از راه رسید، فهمیدم که نگرانی مادر بی دلیل نبوده است. او درست ‏‎ ‎‏پیش بینی کرده بود. پدر عصبانی بود. دوباره چند تا قرص خورد، ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 9
‎‏کتش را درآورد و خودش را ولو کرد روی مبل راحتی. ‏

‏‏با ناراحتی گفت: «امسال سال بدبیاری من است. هر جا ‏‎ ‎‏می روم، بدشانسی هم دنبالم حرکت می کند! آن از ورشکستگی ‏‎ ‎‏شرکت؛ این هم از وضعیت اینجا!» ‏

‏‏مادر سعی کرد او را آرام کند؛ گفت: «خیلی طول نمی کشد. ‏‎ ‎‏شاید تا  چند روز دیگر دهکده آرام شود!» ‏

‏‏پدر با عصبانیت گفت: «خدا کند اینطور باشد؛ خدا کند اینطور ‏‎ ‎‏باشد! تازه حالم کمی بهتر شده بود.» ‏

‏‏مادر گفت: «توی روزنامه خوانده ام که او قصد دارد به ایران ‏‎ ‎‏برگردد. شاید هم همین چند روز آینده برود!» ‏

‏‏شنیدن اینکه ممکن است خیلی زود از دهکده برود، ‏‎ ‎‏ناراحت کننده بود. گفتم: «راست می گویید؟ خیلی حیف است!» ‏

‏‏پدر با ناراحتی گفت: «حالا چرا به اینجا آمده؟ به این دهکدۀ ‏‎ ‎‏کوچک؟!» ‏

‏‏مادر جواب داد: « نمی دانم. توی روزنامه که نوشته بود که در ‏‎ ‎‏پاریس می ماند». ‏

‏‏گفتم: «نمی دانید چقدر خبرنگار جمع شده بود! از همه جا ‏‎ ‎‏خبرنگار آمده بود؛ از همه جای دنیا!» ‏

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 10
‎‏و بعد رو به پدر کردم و ادامه دادم: «کاش شما هم آمده بودی ‏‎ ‎‏و او را می دیدی؛ انگار خودِ...» ‏

‏‏قبل از اینکه اسم «مسیح» را بر زبان بیاورم، یاد حرف مادر ‏‎ ‎‏افتادم و ادامۀ صحبتم را خوردم! بعد از لحظه ای ادامه دادم: «خیلی ‏‎ ‎‏با جذبه و روحانی است!» ‏

‏‏پدر با تمسخر گفت: «خودمان به اندازۀ کافی کشیش داریم!» ‏

‏‏گفتم: «ولی او با همۀ کشیشها فرق دارد. یکجور دیگر ‏‎ ‎‏است!» ‏

‏‏مادر برای اینکه به بحث ما خاتمه بدهد، گفت: «خیلی خوب؛ ‏‎ ‎‏بهتر نیست تو به اتاق خودت بروی و به درسهایت برسی؟» ‏

‏‏چد روز تا تعطیلات سال نو باقی مانده بود. باید این چند روز را ‏‎ ‎‏هم تحمّل می کردم. توی اتاق رفتم و کتابهای درسی خودم را ‏‎ ‎‏جلوی رویم پهن کردم. امّا حوصلۀ درس خواندن نداشتم. یک ‏‎ ‎‏جاذبۀ روحانی در او بود که انسان را به طرف خودش می کشید. دائم ‏‎ ‎‏در فکر او بودم. طوری بود که آدم از نگاه کردنش سیر نمی شد. ‏‎ ‎‏احساس نیاز می کردم؛ نیاز به او. احساس می کردم باید دوباره او را ‏‎ ‎‏ببینم؛ بنشینم و به او نگاه کنم؛ همین! ‏

‏‏***‏

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 11
‎‏پدر عصبانی بود. عصبانیتر از روزهای پیش. توی اتاق قدم ‏‎ ‎‏می زد و با خودش صحبت می کرد. ‏

‏‏ـ «آسایش ما را گرفته اند. توی این دهکدۀ دور افتاده هم ‏‎ ‎‏راحتی نداریم. همه اش سروصدا. همه اش شلوغی. همه اش ‏‎ ‎‏رفت و آمد. خسته شدیم! دیگر نمی شود از این خانه بیرون رفت. ‏‎ ‎‏همه جا شلوغ است. همه جا سر و صداست. همه جا رفت و آمد ‏‎ ‎‏است. چقدر پلیس! چقدر خبرنگار!» ‏

‏‏وقتی پدر عصبانی بود، نمی شد با او صحبت کرد. این را به ‏‎ ‎‏تجربه فهمیده بودم. این بود که چیزی نگفتم. ‏

‏‏پدر هنوز هم قدم می زد و با خودش صحبت می کرد. ‏

‏‏ـ «باید به پلیس شکایت کنم؛ این جور نمی شود! ما هم حقّ و ‏‎ ‎‏حقوقی داریم؛ چقدر عذاب بکشیم؟» ‏

‏‏دیگر نمی شد سکوت کرد. می دانستم اگر پدر به این نتیجه ‏‎ ‎‏برسد که باید شکایت کند، حتماً خواهد کرد. آن وقت مشکل بزرگی ‏‎ ‎‏ایجاد می شد. دلم را به دریا زدم و گفتم: «الآن تو این مدّت که ‏‎ ‎‏او اینجاست، شما یک بار هم به دیدنش نرفته اید. شما که کاری ‏‎ ‎‏ندارید، حالا یک بار به دیدن او بروید، شاید فایده ای داشته باشد.»‏

‏‏پدر گفت: «چه فایده ای! او هم مثل بقیۀ کشیشهاست؛ حتماً ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 12
‎‏همه اش نصیحت می کند! من حوصلۀ نصیحت شنیدن ندارم. تازه او ‏‎ ‎‏که به زبان ما صحبت نمی کند؛ چه فایده ای دارد؟» ‏

‏‏گفتم: «پدر! من فکر می کردم شما یک فرد منطقی هستید! ‏‎ ‎‏شما خودتان قبلاً به من یاد داده اید که آدم نباید زود قضاوت کند! ‏‎ ‎‏من که می گویم او مثل بقیّه نیست. لازم هم نیست زبانش را ‏‎ ‎‏بفهمی؛ آدم از دیدنش هم لذّت می برد! همین دیورز که سخنرانی ‏‎ ‎‏می کرد، تعدادی دانشجوی فرانسوی هم آمده بودند. یک خبرنگار از ‏‎ ‎‏انها پرسید که وقتی فارسی بلد نیستند، چرا می آیند و پای سخنرانی ‏‎ ‎‏او می نشینند؟ آنها هم گفتند که از جاذبۀ روحانی جلسه استفاده ‏‎ ‎‏می کنند. اولش فکر می کردم که فقط من اینطوری هستم ولی ‏‎ ‎‏دیروز دیدم که خیلیها مثل من هستند! شما که نمی دانید چه ‏‎ ‎‏جاذبه ای دارد. شما را به خدا، یک بار هم که شده، بیایید؛ ضرر که ‏‎ ‎‏ندارد!» ‏

‏‏پدر کمی آرام شده بود. روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت. ‏‎ ‎‏احساس کردم کم کم راضی می شود. دوباره گفتم: «حالا شما یک ‏‎ ‎‏دفعه بیایید. همین امروز سخنرانی می کند. به  خاطر من که ‏‎ ‎‏پسرتان هستم، بیایید. فقط چند دقیقه آنجا بنشینید؛ اگر خوشتان ‏‎ ‎‏نیامد، برگردید! شما که کاری ندارید!» ‏

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 13
‎‏پدر آرام بود. گفت: «خیلی خوب! کِی باید برویم؟» ‏

‏‏کمتر از نیم ساعت تا زمان سخنرانی وقت باقی بود. می دانستم ‏‎ ‎‏که او خیلی وقت شناس است این را توی همین چند روز فهمیده ‏‎ ‎‏بودم. اگر می گفت فلان ساعت سخنرانی می کنم، دقیقه ای تأخیر ‏‎ ‎‏نمی شد. گفتم: «می توانیم همین حالا برویم.» ‏

‏‏پدر آماده شد و راه افتادیم. از اینکه می دیدم توانسته ام موقّتاً ‏‎ ‎‏پدر را از شکایت خودش منصرف کنم، خوشحال بودم. ‏

‏‏جمعیّت مشتاق شنیدن سخنرانی او روز به روز بیشتر می شد. ‏‎ ‎‏به غیر از خبرنگارها، خیلی از مردم به آنجا می آمدند. و جالب آن بود ‏‎ ‎‏که بعضیهایشان ـ مثل ما ـ حتّی کلمه ای از حرفهای او را ‏‎ ‎‏نمی فهمیدند! ‏

‏‏او که آمد، همه به احترامش ایستادند. توجّه من بیشتر از همه، ‏‎ ‎‏متوجّه پدر بود. با دیدن قطره های اشکی که در چشمانش حلقه زده ‏‎ ‎‏بود، خیالم راحت شد و به او چشم دوختم. باز هم جاذبۀ روحانی اش ‏‎ ‎‏مرا به سمت خود کشید و از خود بیخودم کرد! ‏

‏‏***‏

‏‏بعد از آن روز، پدر هم برای شنیدن سخنرانی او هر روز با من ‏‎ ‎‏می آمد و حالش روز به روز بهتر می شد. با وجود آنکه شلوغی و ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 14
‎‏رفت و آمد در دهکده کم نشده بود، پدر دیگر آن حالت عصبانیّت و ‏‎ ‎‏ناراحتی گذشته را نداشت. ‏

‏‏آن شب، شب تولّد مسیح بود. جشنهای سال نوی آن سال با ‏‎ ‎‏همۀ سالهای دیگر فرق می کرد. جشن تولّد مسیح در دهکدۀ ما، ‏‎ ‎‏یک جشن درست و حسابی بود؛ یک جشن معنوی! ‏

‏‏دور درخت کاج شب کریسمس جمع شده بودیم که زنگ در به ‏‎ ‎‏صدا درآمد. به همدیگر نگاه کردیم. این وقت شب کسی را نداشتیم ‏‎ ‎‏که زنگ بزند. خواستم بروم و در را باز کنم که پدر گفت: «نه، من ‏‎ ‎‏خودم می روم!» ‏

‏‏مادر به من اشاره کرد و من هم به دنبال او راه افتادم. در را که ‏‎ ‎‏گشود، مردی با چند شاخه گل و یک جعبه شیرینی پشت در ایستاده ‏‎ ‎‏بود. مرد با خوشرویی سلام کرد و گفت: «اینها را از طرف ‏‎ ‎‏آیت الله خمینی آورده ام. ایشان تولد حضرت مسیح پیغمبر(ص) را به ‏‎ ‎‏شما تبریک گفتند و از اینکه ممکن است حضورشان در دهکده ‏‎ ‎‏موجب زحمت شما شده باشد، عذرخواهی کردند!» ‏

‏‏پدر حیرتزده ایستاده بود و چیزی نمی گفت. من هم غافلگیر ‏‎ ‎‏شده بودم. یعنی او تا این اندازه به فکر مردم بود! مرد می خواست ‏‎ ‎‏برود. ‏

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 15
‎‏پدر شیرینی و گل را گرفت و گفت: «از جانب ما از ایشان ‏‎ ‎‏تشکر کنید!» ‏

‏‏مرد که رفت، پدر به داخل آمد و در را بست. جلو رفتم و گلها و ‏‎ ‎‏شیرینی را از دستش گرفتم و به سمت اتاق برگشتیم. ‏

‏‏مادر پرسید: «چه کسی بود؟» ‏

‏‏قبل از اینکه پدر چیزی بگوید، به خود جرأت دادم و گفتم: ‏‎ ‎‏«امسال از طرف مسیح برایمان هدیه فرستاده اند؛ گل و شیرینی!» ‏

‏‏پدر بی آنکه چیزی بگوید، به سمت اتاق خودش رفت و چند ‏‎ ‎‏لحظۀ بعد صدای هق هق گریه اش را شنیدم! گویی چیزی در ‏‎ ‎‏درونش شکسته بود و برای اولین بار می دیدم که بلند بلند گریه ‏‎ ‎‏می کرد. پدر دگرگون شده بود! ‏

‏‏***‏

‏‏پدر زودتر از همه آماده شده بود. درست مثل روز یکشنبۀ هفته ‏‎ ‎‏قبل که همه با هم به کلیسا رفتیم، تصمیم گرفته بودیم که سه ‏‎ ‎‏نفری به سخنرانی او برویم! از در که بیرون آمدیم، پدر با نگرانی ‏‎ ‎‏ایستاد و به اطراف نگاه کرد. کوچه حالت طبیعی نداشت. افرادی در ‏‎ ‎‏گوشه و کنار کوچه ایستاده بودند. تعداد پلیسها بیش از هر روز بود و ‏‎ ‎‏همه چیز مشکوک به نظر می آمد. مادر گفت: «می خواهید امروز ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 16
‎‏نرویم!» ‏

‏‏دست هر دو شان را کشیدم و گفتم: «برویم!» ‏

‏‏پدر گفت: «می رویم!» ‏

‏‏و راه  افتادیم. آن طرف کوچه چند نفر ایستاده بودند و به سوی ‏‎ ‎‏ما نگاه می کردند. یکی شان پدر را به دیگری نشان داد و بسرعت ‏‎ ‎‏دور شد. آن دیگری به سوی ما دوید و وقتی به پدر رسید یقۀ او را ‏‎ ‎‏گرفت و بدون هیچ پرسش و جوابی، سیلی محکمی به گوش او زد! ‏‎ ‎‏مادر جیع کشید! پدر هیچ نگفت! ناگهان پلیسها از همه طرف ‏‎ ‎‏بیرون ریختند و مرد را دستگیر کردند. سر و صداها که بالا گرفت‏‏، ‏‎ ‎‏چند نفر از باغ سبز بیرون آمدند و به سمتِ ما دویدند. در مدّت چند ‏‎ ‎‏دقیقه کوچه شلوغ شد. پلیسها و خبرنگارها ما را دوره کردند. یکی از ‏‎ ‎‏پلیسها به پدر گفت: «شما باید برای تنظیم پرونده و شکایت از این ‏‎ ‎‏فرد با ما به پاسگاه پلیس بیایید! ما خودمان شاهد همه چیز ‏‎ ‎‏بودیم!» ‏

‏‏پدر با آرامش غیر منتظره ای پاسخ داد: «ولی من از کسی ‏‎ ‎‏شکایت ندارم. رهایش کنید برود!» ‏

‏‏پلیس با تعجب گفت: «ولی او به شما اهانت کرد. او جلوی ‏‎ ‎

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 17
‎‏چشم همۀ ما، بدون دلیل به شما سیلی زد!» ‏

‏‏پدر گفت: «عیبی ندارد. بگذارید برود؛ من شکایتی ندارم!» ‏

‏‏و دست من و مادر را کشید و راهمان را به سوی درِ سبز باغ باز ‏‎ ‎‏کرد. خبرنگارها و پلیسها همان طور حیرتزده ایستاده بودند. یکی ‏‎ ‎‏از کسانی که از باغ خارج شده بود، خودش را به پدر رساند و گفت: ‏‎ ‎‏«این مرد دفعۀ اولش نیست. چند روز است که در اینجا از این ‏‎ ‎‏دیوانه بازیها در می آورد. پلیس هم می گوید تا کسی از او شکایت ‏‎ ‎‏نکند، ما نمی توانیم کاری بکنیم. چرا از او شکایت نمی کنید؟» ‏

‏‏پدر گفت: «این یک نقشه است. شما با قوانین اینجا آشنا ‏‎ ‎‏نیستید. اینها می دانند که من مریض هستم. به این فرد پول ‏‎ ‎‏داده اند تا این کار را بکند و بعد بگویند از وقتی که آیت الله خمینی ‏‎ ‎‏به اینجا آمده، وضع امنیّت محل به هم ریخته است و دولت ‏‎ ‎‏فرانسه نمی تواند بی امنی را تحمّل کند و زمینۀ اخراج ایشان را ‏‎ ‎‏فراهم بکنند. اگر من شکایت بکنم، مطمئن باشید که فردا این ‏‎ ‎‏موضوع در روزنامه ها مطرح می شود و در پارلمان هم مطرح ‏‎ ‎‏می کنند و می گویند به خاطر حضور آیت الله به یک فرانسوی ‏‎ ‎‏اهانت شده است. شکایت من به ضرر ایشان تمام می شود. من ‏‎ ‎‏شکایت نمی کنم!» ‏

‏
‏
‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 18
‎‏توی دل خودم به پدر آفرین گفتم و دست او را محکمتر از قبل ‏‎ ‎‏در دست خودم فشردم. ‏

‏‎ ‎

‏‎

کتابروزی که مسیح را دیدیمصفحه 19
‎