فهارس

فرهنگ لغات

‏‏فرهنگ لغات‏

‏‏ ‏

‏‏ ( ا )‏

‏‏ابهج: شاد، خرم، زیبا‏

‏‏اتیان: انجام کاری، ارتکاب، آوردن‏

‏‏اُثنیه: مدح و ثنا‏

‏‏اجتهاد: سعی، کوشش‏

‏‏إجهار: صدا بلند کردن‏

‏‏احتباس: زندان کردن، نگهداشتن، باقی ماندن‏‏  ‏‏احتجاب: در حجاب شدن‏

‏‏احتراز: پرهیز کردن، دوری جستن‏

‏‏احلی: شیرین تر‏

‏‏اَحیاز: مکانها‏

‏‏اَخباث: ج خبیث: پلیدی، زشتی‏

‏‏اختفاء: پنهان شدن‏

‏‏اختمار: پوشاندن، پوشش، پوشیده‏

‏‏اَخسّ: پست تر‏

‏‏اِدبار: روی گردانی‏

‏‏ارتیاض: رام کردن، رام شدن، تعلیم گرفتن‏‏  ‏‏اَرجاس: ج رجس: پلیدی، ناپاکی‏

‏‏ازاله: برداشتن، دورکردن‏

‏‏ازمّه: ج زمام: مهار، افسار‏

‏‏استظلال: در سایه چیزی قرار گرفتن‏

‏‏استعانت: یاری‏

‏‏استفادت: بهره، استفاده‏

‏‏استقذار: پلید شمردن‏

‏‏استقصاء: پی جویی، تفحص‏

‏‏استکانت: زاری‏

‏‏استناره: نور گرفتن، روشنی گرفتن‏

‏‏استیفاء: تمام چیزی را گرفتن‏

‏‏استیلاء: تسلط‏

‏‏استیناف: از نو شروع کردن، از سر گرفتن‏‏  ‏‏اسقام: ج سقم: بیماری، مرض‏

‏‏اصعب: دشوارتر، دشوارترین‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 821
‎‏اعانت: یاری‏

‏‏اعدای عدو: سخت ترین دشمن‏

‏‏اعوجاج: کجی‏

‏‏اُغلوطه: سخنی که با آن شخص را به اشتباه  اندازند‏

‏‏افتقار: فقر، تنگدستی، درویشی،  نیازمندشدن‏

‏‏افهام: ج فهم‏

‏‏اقبال: روی آوردن‏

‏‏اقتراح: بی سابقه‏

‏‏اقطار: ج قطر: طرف، کرانه‏

‏‏اکثار: زیاد کردن، تکثیر کردن‏

‏‏الجاء: وادار ساختن کسی به کاری، کار خود  را به خدا سپردن‏

‏‏القائات: ج القاء: تلقینات، وسوسه ها‏

‏‏اَلیق: سزاوارتر‏

‏‏آمال: ج اَمل: آرزو‏

‏‏امانی: ج امینه: آرزو‏

‏‏امّ: مادر‏

‏‏امّ رضاعی: مادر شیری‏

‏‏انانیت: خودبینی، خویشتن بینی، برگرفته از  واژۀ اَنَا عربی‏

‏‏انامله: ج انمله: سرانگشتان‏

‏‏انتباه: آگاهی، بیداری، پیدا شدن، آگاه شدن‏‏  ‏‏انتر: میمون‏

‏‏انجاز: به وعده وفاکردن‏

‏‏انزجار: بیزاری، کراهت‏

‏‏انساء: کسی را به فراموشی واداشتن‏

‏‏انسلاخ: بیرون آمدن چیزی از چیزی، پوست  انداختن‏

‏‏انغمار: فرورفتن در کاری‏

‏‏انقیاد: رام شدن، مطیع شدن، فرمانبرداری‏

‏‏اهتمام: تلاش، کوشش‏

‏‏اهوال: ج هول: ترس، بیم‏

‏‏ایقاع: هماهنگ ساختن آوازها‏

‏‎ ‎

‏‏( ب )‏

‏‏بارقه: برق زننده، درخشنده، تابان، درخشش‏‏  ‏‏بأس: عذاب شدید‏

‏‏براق: نام چهارپایی که پیامبر در شب معراج  بر آن نشست‏

‏‏بَحْت: محض‏

‏‏بطالت: بیکاری، کاهلی، یاوه گویی‏

‏‏بطش: راندن، حمله کردن‏

‏‏بهائم: ج بهیمه: چهارپایان‏

‏‏بهیمیت: چونان حیوان بودن‏

‏‏بیضاء: سپید، روشن‏

‏‎ ‎

‏‏( ت )‏

‏‏تبتّل: انقطاع، انفصال، بریدن‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 822
‎‏تجاذب: از دو سو کشیدن‏

‏‏تجافی: دوری، دوری کردن، جاخالی کردن‏‏  ‏‏تجلد: ادعای قوت و توانایی‏

‏‏تحدید: محدود ساختن، تعیین حدود‏

‏‏تخوم: ج تخم: حد و مرز‏

‏‏تدلل: ناز کردن‏

‏‏تدلی: فروآویختن، درآویختن، نزدیکتر شدن‏‏  ‏‏تدلیس: فریب دادن، فریبکاری‏

‏‏تذلل: فروتنی، فروتنی کردن‏

‏‏ترأس: رئیس شدن‏

‏‏ترغیب: تشویق، متمایل کردن‏

‏‏تسویف: کار امروز را به فردا افکندن، درنگ  انداختن‏

‏‏تسویل: اغواگرای‏

‏‏تسویلات: ج تسویل‏

‏‏تشافع: جفت شدن، همراه شدن ‏‏[‏‏مراد این  است که موجب شفاعت شود‏‏]‏

‏‏تشبث: چنگ زدن‏

‏‏تشفی: آسودگی یافتن، دل آسایی‏

‏‏تشقیقات: ج تشقیق‏

‏‏تشقیق: شکافتن‏‏ [‏‏مراد پیدا کردن شقوق و  احتمالات مختلف یک چیز است‏‏]‏

‏‏تشوّه: زشتی‏

‏‏تصلّب: سختی کردن‏

‏‏تعب: خستگی، سختی‏

‏‏تعدید: شمارش‏

‏‏تعزّز: عزیزشدن‏

‏‏تعسّف: تکلف، سختی، رنج، مشقت‏

‏‏تعصّی: خودداری کردن‏

‏‏تعلّق: وابستگی‏

‏‏تعلّل: بهانه جویی، کوتاهی‏

‏‏تعویق: عقب انداختن، درنگ و تأخیر در  کاری انداختن‏

‏‏تعلیل: علت، سبب‏

‏‏تعییب: معیوب ساختن، ایراد گرفتن، به  عیب نسبت دادن‏

‏‏تعییر: سرزنش کردن، سرزنش‏

‏‏تفوق: برتری‏

‏‏تقصیر: کوتاهی کردن، سستی کردن‏

‏‏تقیید: دربند کردن (اشاره به محدود کردن و  مقید کردن است)‏

‏‏تکلف: رنج، مشقت‏

‏‏تلویث: آلوده کردن‏

‏‏تمسک: چنگ زدن، دستاویز ساختن‏

‏‏تنجیس: ناپاک کردن، پلید گردانیدن‏

‏‏تنزّه: دوری جستن، پاک بودن، بی آلایشی‏

‏‏تنفّر: بیزاری، نفرت‏

‏‏تنمیه: نشو و نما دادن، بالنده کردن‏

‏‏تهتک: پرده دری کردن‏

‏‏تهجین: زشت شمردن، عیب گرفتن‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 823
‎‏توبه نصوح: توبه راستین، توبه ای که باز  رجوع نکنند بر آنچه از آن توبه کرده باشند.‏

‏‎ ‎

‏‏( ج )‏

‏‏جبل: کوه‏

‏‏جبلّت: سرشت، طبیعت‏

‏‏جبلتاً: از روی فطرت و سرشت، از روی  طبیعت و ذات، ذاتی، ذاتاً، فطرتاً‏

‏‏جحود: انکار، امری را دانسته انکار کردن‏

‏‏جَدْر: دیوار‏

‏‏جُدْران: ج جَدْر: دیوارها‏

‏‏جذوه: اخگر، پاره آتش‏

‏‏جزاف: گزاف‏

‏‏جُلّ: همه، بخش اعظم یک چیز‏

‏‏جلوات: ج جلوت‏

‏‏جلوت: آشکار‏

‏‏جنود: سربازان، نیروها‏

‏‏جیش: لشکر، سپاه‏

‏‏جیوش: ج جیش: لشکر، سپاه‏

‏‎ ‎

‏‏( ح )‏

‏‏حاقّ: اصل شیئی، حقیقت امر‏

‏‏حرمان: محروم شدن‏

‏‏حشو: حرف زیادی، زاید‏

‏‏حشیش: علف خشک شده‏

‏‏حضیض: پستی، نشیب‏

‏‏حطام: خرده و ریزه، پاره و شکسته (کنایه از  دنیاست)‏

‏‏حظّ: بهره، نصیب‏

‏‏حظوظ: ج حظ‏

‏‎ ‎

‏‏( خ )‏

‏‏خِدر: پرده، حجاب‏

‏‏خذلان: بی بهرگی از یاری و اعانت، خواری‏

‏‏خرق: پاره، شکافته، پاره کردن‏

‏‏خرقه تهی کردن: مردن، فوت کردن‏

‏‏خُسران: ضرر‏

‏‏خسیس: دون، پست‏

‏‏خصم: دشمن‏

‏‏خصماء: ج خصم‏

‏‏خفرا: ج خفیر‏

‏‏خفیر: راهبر، نگهبان، حامی، پناه دهنده‏

‏‏خلّت: نقص، خلل‏

‏‏خلجان: خطور و گذر به ذهن‏

‏‏خلّص: ج خالص‏

‏‏خلوات: ج خلوت‏

‏‏خلوت: پنهان‏

‏‏خنّاس: شیطان، شیطان صفت‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 824
‎

‏‏( د )‏

‏‏داء عضال: درد سخت ازپا درآورنده‏

‏‏داثره: کهنه، مندرس، غافل، هالک‏

‏‏دار: خانه‏

‏‏دارالغرور: خانه فریب (کنایه از دنیاست)‏

‏‏داعیه: انگیزه‏

‏‏درکات: ج درکه‏

‏‏درکه: ته، شیب، سرازیری، طبقه پایین، طبقه  دوزخ‏

‏‏دنوّ: نزدیکی‏

‏‏دواعی: ج داعیه: انگیزه‏

‏‎ ‎

‏‏( ذ )‏

‏‏ذم: نکوهش، بدگویی‏

‏‏ذمیمه: نکوهیده، ناستوده، زشت‏

‏‎ ‎

‏‏( ر )‏

‏‏راجی: امیدوار‏

‏‏راجین: امیدواران‏

‏‏راحله: مرکب‏

‏‏رامی: تیرانداز‏

‏‏رجز: پلیدی‏

‏‏رذیله: خوی ناپسند‏

‏‏رشحات: ج رشحه‏

‏‏رشحه: چکه، قطره‏

‏‏رفق: نرمی، مدارا‏

‏‏رفض: واگذاشتن، ترک کردن، رد کردن،  دورافکندن‏

‏‏رفض نشأتین: بیرون رفتن و کنار زدن دو  عالم‏

‏‏رمی: افکندن، تیرانداختن، انداختن، نسبت  دادن‏

‏‏رهبت: بیم، ترس، خوف‏

‏‎ ‎

‏‏( ز )‏

‏‏زاد: توشه‏

‏‏زقّوم: درختی است در جهنم، دارای میوه  بسیار تلخ که دوزخیان از آن خورند‏

‏‏زلات: ج زلّت‏

‏‏زلّت: خطا، لغزش‏

‏‏زنار: کمربندی که زرتشتیان و ذمیان نصرانی  در مشرق زمین مجبور بوده اند به کمربندند تا  بدین وسیله از مسلمانان شناخته شوند‏

‏‎ ‎

‏‏( س )‏

‏‏سالفه: گذشته‏

‏‏سبع: حیوان درنده، وحشی‏

‏‏سبعیت: درندگی‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 825
‎‏سبحات: ج سبحه‏

‏‏سبحه: جلال و بزرگی باریتعالی، نور الهی‏‏  ‏‏سُبُل: ج سبیل: راه‏

‏‏ستر: پوشش، پرده‏

‏‏سجن: زندان‏

‏‏سخط: خشم‏

‏‏سَداد: راستی و درستی‏

‏‏سَدنه: خدمت کاران، پرده داران، گماشتگان‏‏  ‏‏سرایر: ج سریره: پنهانی‏

‏‏سفلی: پایین، پایین تر، پایین ترین مرتبه‏

‏‏سطوت: ابهت، وقار‏

‏‏سَقَرْ: دوزخ، جهنم‏

‏‏سُکْر: مستی‏

‏‏سکرات موت: بیشعوری و بیهوشی  وحشتناکی که به هنگام مرگ دست می دهد‏

‏‏سور: دیوار دور شهر، بارۀ شهر‏

‏‎ ‎

‏‏( ش )‏

‏‏شائبه: عیب، گمان، شک‏

‏‏شاهق: بنا و قله بلند‏

‏‏شح: بخیل، تنگ نظر، آز، حرص‏

‏‏شداد: ج شدید؛ فرشتگان شداد: فرشتگان  سخت و درشت خو‏

‏‏شَرِه: آزمند، حریص‏

‏‏شطر: سوی، ناحیه‏

‏‏شُعب: ج شعبه: شاخه‏

‏‏شیمه: خلق، طبیعت، عادت‏

‏‏شوائب: ج شائبه: عیب، گمان، شک‏

‏‏شوب: آمیختن‏

‏‎ ‎

‏‏( ص )‏

‏‏صبغه: رنگ‏

‏‏صحو: بیداری، هوشیاری‏

‏‏صعب: سخت‏

‏‏صعق: بیهوشی، فانی شدن در حق است‏‏  ‏‏صغار: ج صغیر: کوچک‏

‏‏صلبه: سخت، درشت‏

‏‎ ‎

‏‏( ض )‏

‏‏ضار: ضرر رساننده‏

‏‏ضایع: تباه، تلف‏

‏‏ضیق: تنگی‏

‏‎ ‎

‏‏( ط )‏

‏‏طائر: پرنده‏

‏‏طباع: ج طبع: سرشت، نهاد، سجیه‏

‏‏طرح کونین: کنار زدن دو جهان (عالم)‏

‏‏طریان: حمل شدن، عارض گشتن‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 826
‎

‏‏( ع )‏

‏‏عائله: خانواده، زن و فرزند مرد‏

‏‏عاکف: معتکف، مقیم شونده‏

‏‏عاکفان: ج عاکف‏

‏‏عِدّه: افراد، شمار، تعداد‏

‏‏عُدّه: آمادگی، ساز و برگ‏

‏‏عِدّه و عُدّه: کنایه از تهیه نیرو برای کار است‏‏  ‏‏عَفْطَةِ عَنْزْ: آب بینی بز ماده (اشاره به کلام  حضرت امیر در پستی و بی مقداری  دنیاست)‏

‏‏عقیب: دنبال، دنباله‏

‏‏عکوف: معتکف، مقیم شونده‏

‏‏عما: کوری‏

‏‏عمّاله: کارگزاران، گماشتگان‏

‏‏عنف: درشتی، شدت‏

‏‎ ‎

‏‏( غ )‏

‏‏غایت قصوای: کمال مطلوب، مقصود نهایی‏‏  ‏‏غرور: فریب‏

‏‏غزارت: بسیاری، فراوانی‏

‏‏غشوه: از خود بی خود شدن (از غشی است)‏‏  ‏‏غلّ: کینه، بغض‏

‏‏غلاظ: ج غلیظ‏

‏‏غلاظ شداد: سخت و درشت؛ مأموران غلاظ  شداد: مأموران درشت خوی و سختگیر  ‏

‏‏خداوند‏

‏‏غمض عین: چشم پوشی‏

‏‎ ‎

‏‏( ف )‏

‏‏فاجر: گناهکار، ستمکار‏

‏‏فاقه: فقر، تنگدستی، نیازمندی‏

‏‏فایز: رستگار، پیروز‏

‏‏فتور: ضعف و سستی‏

‏‏فجار: ج فاجر‏

‏‏فجور: فسق ها، گناهها، تباهی ها‏

‏‏فزع: هراس، بیم، ناله، فریاد‏

‏‏فزع اکبر: قیامت‏

‏‏فضیع: رسوا‏

‏‏فؤاد: قلب، دل‏

‏‎ ‎

‏‏( ق )‏

‏‏قاسی: (قاسیه) سخت‏

‏‏قالبیه: ظاهری، صوری‏

‏‏قُباب: ج قبه: گنبد‏

‏‏قبح: زشتی‏

‏‏قبه: گنبد‏

‏‏قذارات: ج قذارت: کثیفی، پلیدی، ناپاکی‏

‏‏قسوت: سخت دلی، سنگدلی‏

‏‏قصور: کوتاهی، ناتوانی‏

‏‏قضای وَتَر: کنایه از برآوردن نیازهای حیوانی  ‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 827
‎‏و جسمانی است‏

‏‏قطاع الطریق: راهزن‏

‏‏قلت: اندکی، کمی‏

‏‏قلع: از بیخ کندن‏

‏‏قلوب مطبوعه: دلهای مهرزده شده‏

‏‏قلوب منکوسه: دلهای واژگون‏

‏‏قلوب منکوسه قاسیه: دلهای وارونه سخت‏‏  ‏‏قنوط: ناامیدی، ناامید شدن‏

‏‎ ‎

‏‏( ک )‏

‏‏کائنات: موجودات جهان‏

‏‏کامن: پوشیده شونده، پنهان شونده، پوشیده،  پنهان‏

‏‏کبار: ج کبیر: بزرگ‏

‏‏کبریا: بزرگی، سلطنت‏

‏‏کُمّل: ج کامل‏

‏‎ ‎

‏‏( ل )‏

‏‏لایبالی: بی اعتنا‏

‏‏لُباب: خالص و برگزیده از هر چیزی‏

‏‏لِعان: یکدیگر را لعنت کردن، نفرین کردن‏

‏‏لُعبه: بازی‏

‏‏لَعَمرالحبیب: به جان دوست سوگند‏

‏‏لوث: آلودگی‏

‏‏لوم: سرزنش‏

‏‏ ( م )‏

‏‏مآرب: ج مَاْرَبْ: حاجت، نیاز، خواهش‏

‏‏مأثوره: منقول، نقل شده‏

‏‏مبالات: ج مبالی: اعتنا، توجه، دقت‏

‏‏مبعوث: برانگیخته، فرستاده شده‏

‏‏مبعوث منه: فرستاده شده از سوی او‏

‏‏مبعوث الیه: فرستاده شده به سوی او‏

‏‏مُبرّی: دور، پاک‏

‏‏مُبعّد: دورکننده‏

‏‏متنسّک: عابد، کسی که به ظاهر عبادت و  پرستش می کند‏

‏‏مُتجلّی: آراسته‏

‏‏متنفّر: بیزار‏

‏‏متواترات: ج متواتر‏

‏‏متواتر: پیاپی، پی یکدیگر آینده و در علم  حدیث خبری است که راویان بسیار در هر  طبقه آن را نقل کنند تا موجب یقین شود.‏

‏‏متشتث: پراکنده، متفرق‏

‏‏متلهف: افسوس خورنده، دریغ خورنده،  اندوهناک‏

‏‏متجافی: دورشده‏

‏‏متشبث: چنگ زن، دستاویز‏

‏‏متلبس: لباس پوشنده، آمیخته شونده، خلط  شونده‏

‏‏متحتّم: واجب کننده، حتمی‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 828
‎‏متسخّط: مورد خشم واقع شده‏

‏‏متدلّی: وابسته، آویخته‏

‏‏مجبول: سرشته‏

‏‏مجرّه: کهکشان‏

‏‏مجیر: پناه دهنده‏

‏‏محفوف: فراگرفته، احاطه شده‏

‏‏محترق: سوزان، سوخته شده‏

‏‏مخلد: جاودان‏

‏‏مخلای: تخلیه‏

‏‏فطرت مخلای: مراد فطرت خالص و به دور  از همه چیزهاست‏

‏‏مخالطه: معاشرت، آمیزش‏

‏‏مداقّه: دقت، باریک بینی‏

‏‏مدارسه: درس خواندن‏

‏‏مدهش: دهشناک، وحشتناک‏

‏‏مذلت: ذلت، خواری‏

‏‏مرتاض: ریاضت کش، ریاضت کشنده برای  تهذیب نفس‏

‏‏مرآت: آینه‏

‏‏مرآتی: ج مرآت: آینه‏

‏‏مربا: تربیت شده‏

‏‏مرقاة: ‏‏[‏‏مرقات‏‏]‏‏ ج مراقی‏

‏‏مراقی: پلکان، نردبان‏

‏‏مرمّی: متهم، منسوب، منتسب‏

‏‏مزکی (مزکا): پاک شده، پاک‏

‏‏مزاولت: ممارست در کاری‏

‏‏مسفور: نوشته‏

‏‏مسفورات: ج مسفور‏

‏‏مسجون: زندانی‏

‏‏مستغرق: غرق شده‏

‏‏مستظّل: در سایه چیزی رونده‏

‏‏مستأنفه: جدید‏

‏‏مستقره: استقراریافته، ثابت شده‏

‏‏مَساوی: بدیها، عیبها‏

‏‏مشفوع: ضمیمه شده، پیوسته، همراه‏

‏‏مشتهیات: ج مشتهی‏

‏‏مشتهی: اشتهاآور، راغب کننده‏

‏‏مشحون: پر، مملو، انباشته‏

‏‏مشوب: آمیخته‏

‏‏مشروبات: آشامیدنیها‏

‏‏مصاب تر: درست تر‏

‏‏مضاد: ضدّ‏

‏‏مضایقه: دریغ کردن‏

‏‏مطمح نظر: موردنظر‏

‏‏مطلوبات: خواسته ها‏

‏‏مطوقه: مؤنث مطوق، دارای طوق، دارای  گردنبند‏

‏‏مطعومات: خوردنیها‏

‏‏مطویه: درهم پیچیده، پوشیده‏

‏‏مطعم: خوردنی‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 829
‎‏مظلم: تاریک‏

‏‏معلّل: بیمار، ناقص‏

‏‏معلن: آشکار‏

‏‏معین: یاور، کمک، یاری دهنده‏

‏‏معتمد: اعتمادشده، مورد اعتماد و اطمینان‏

‏‏مغلول: کسی که غل و زنجیر به گردنش و  دستش بسته شده‏

‏‏مغزای: مقصود کلام، کنایه از عمق و درون‏

‏‏مغلولان: ج مغلول‏

‏‏مغتاب: غیبت کننده‏

‏‏مغمور: فروبرده شده در چیزی، غرق شده‏

‏‏مفاهیم سوقیه وضعیه: مفاهیم بازاری و  قراردادی‏

‏‏مفتاق: نیازمند‏

‏‏مفزع: پناهگاه، ملجأ، پناه بردن‏

‏‏مقیم: ساکن‏

‏‏مقتدی الانام: پیشوای مردم‏

‏‏مقابح: ج قُبح: زشتی‏

‏‏مقهور: شکست خورده، مغلوب‏

‏‏مقهوریت: شکست خوردن، مغلوبیت‏

‏‏مکاید: ج مکیده‏

‏‏مکیده: حیله‏

‏‏مکتوم: پوشیده‏

‏‏ملاذّ: ج ملذّة‏

‏‏ملذه: شهوت‏

‏‏ملبس: لباس‏

‏‏ممرضات: ج ممرض‏

‏‏ممرّض: مریض کننده، بیماری زا‏

‏‏منسلک: داخل شونده، در ردیف چیزی در  آینده‏

‏‏منکوس: واژگون، سرنگون‏

‏‏منسّد: مسدود، بسته شده‏

‏‏منخلع: از جای کنده شده، منقطع‏

‏‏منافر: مخالف‏

‏‏منقاد: فرمانبردار، مطیع‏

‏‏منخرط: در یک صف قرار گرفته، در یک  ردیف جای گیرنده‏

‏‏مَنسّی: فراموش شده‏

‏‏منقطع: بریده، قطع شده، جداشده‏

‏‏منضجر: منزجر، بیزار‏

‏‏منفعل: اثرپذیر، اثرپذیرنده‏

‏‏منقهر: شکست خورده‏

‏‏منبثه: منتشره، پخش شده‏

‏‏منطفی: خاموش شونده، فرونشانده،  خاموش‏

‏‏منغمر: غوطه ور، فرورفته‏

‏‏منتحل: منتسب‏

‏‏منکوحات: ازدواجها‏

‏‏منطمس: محو، پوسیده‏

‏‏منفَصِمْ: جدا‏

‏
‏
‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 830
‎‏مندکّ: هموار، درهم کوبیده شده‏

‏‏مهجور: جداکرده شده، دورافتاده، جداافتاده‏

‏‏مؤادّه: دوستی، محبت، مهربانی، بایکدیگر  دوستی کردن‏

‏‏موبقات: ج موبقه‏

‏‏موبقه: مهلک، هلاک کننده‏

‏‏موحش: وحشتناک، ترسناک‏

‏‏مؤنه: هزینه، خرج‏

‏‏میسور: ممکن، میسّرشدنی‏

‏‎ ‎

‏‏( ن )‏

‏‏ناسی: فراموشکار‏

‏‏ناصیه: پیشانی‏

‏‏نزع روح: جان دادن، جان کندن‏

‏‏نُسُک: شکر، پرستش، عبادت‏

‏‏نسیان: فراموشی‏

‏‏نفار: دوری، رمیدگی‏

‏‎ ‎

‏‏نقمت: مقابل نعمت‏

‏‏نِطاق: محدود، دایره، کمربندی که بر کمر  می بندند‏

‏‏نفوس راجیه: نفسهای امیدوار‏

‏‎ ‎

‏‏( ‏‏ه‏‏ )‏

‏‏هاویه: طبقه هفتم از طبقات دوزخ، دوزخ،  جهنم‏

‏‏هاویه مظلمه: دوزخ و جهنم تاریک‏

‏‎ ‎

‏‏( و )‏

‏‏وزر: وبال و گناه‏

‏‏وعید: تهدید‏

‏‎ ‎

‏‏( ی )‏

‏‏یقظه: بیداری‏


‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 831

‏‎ ‎

‏‎

کتابتهذیب نفس وسیروسلوک ازدیدگاه امام خمینی(س)صفحه 832
‎