سپاه اشک / رفتن

‏‏دو  قطعه شعر از سید ابوالقاسم حسینی (ژرفا)‏

‏‏ ‏

‏‏سپاه اشک‏

‏‏ ‏

‏HQ Photo 050

‏‏آن روز دیدی عشق با یاران چه می کرد‏

‏‏با شوره زار چشمها باران چه می کرد‏

‏‏دیدی زلال چشم مست آسمانیش‏

‏‏با جان خاک آلود هشیاران چه می کرد‏

‏‏بیداری اش آشوب خواب مردگان بود‏

‏‏هم خواب او دیدی به بیداران چه می کرد‏

‏‏دیدی نهال رسته از لطف بهاریش‏

‏‏بی دست و پا در پای جوباران چه می کرد‏

‏‏فرش قدوم سادۀ خدمت گذاری‏

‏‏دیدی سپاه اشک سرداران چه می کرد‏

‏‏این سیل را آرام روحش رام می داشت‏

‏‏ورنه خدا داند به کهساران چه می کرد‏

‏‏ابر آمد و توفان گرفت و دود برخاست‏

‏‏غم بین که در جام عزادارن چه می کرد‏

‏‏مظلوم ما را کاینچنین مسموم کردند‏

‏‏جز شهد جان در جام دلداران چه می کرد‏

‏‏آن شب که بر سنگین دلان زنجیر غم زد‏

‏‏در حلقۀ شوق سبکباران چه می کرد؟‏

‏‏ ‏

‏
‏
‎

حضورج. 80صفحه 200
‎‏رفتن‏

‏‏ ‏

‏HQ Photo 006

‏‏ ‏

‏‏یاد باد آنکه شادمان گفت "باد آنچه باد" و رفت‏

‏‏ابر را زیر پر گرفت موج را خنده داد و رفت ‏

‏‏دست در دست رود داد نرم، افتاده، سر به زیر‏

‏‏پای تا بحر درکشید موج شد ایستاد و رفت‏

‏‏شاد آنکس که سیل وار رفت در کام صخره ها‏

‏‏پیچ در پیچ و پرشکن زلف را تاب داد و رفت‏

‏‏زار آن کو چو مرغی خرد اندر حریم باد‏

‏‏دیر اندیشه داشت ماند زود اما فتاد و رفت‏

‏‏بار گفتم کجا نهم گفت باید کشی به دوش‏

‏‏بار گفتم چه می شود گفت باید نهاد و رفت‏

‏‏تیغ گر روید از زمین پاکبازان به سر روند‏

‏‏تیر گر روید از هوا بال باید گشاد و رفت‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‎ ‎

‏‎

حضورج. 80صفحه 201
‎