قرار هستی ما بی قرار می آید

‏‏«قرار هستی ما‏

‏‏بی قرار می آید»‏

‏‏دهید مژده به یاران، که یار می آید‏

‏‏قرار گیتی چشم انتظار، می آید‏

‏‏کلید صبح بدست و سرود عشق به لب‏

‏‏ز انتهای شب، آن شهسوار می آید‏

‏‏ز تنگنای خیالم گذشته است و کنون‏

‏‏به پهندشت دلم آشکار می آید‏

‏‏هزار لشکر خوبیش از یمین و یسار‏

‏‏که از فساد برآرد دمار، می آید‏

‏‏طلسم کین به سرانگشت مهر می شکند‏

‏‏بشیر دوستی پایدار می آید‏

‏‏سخای اوست که از چشمه سار می جوشد‏

‏‏شمیم اوست که از لاله زار می آید‏

‏‏صدای اوست که به حلقوم باده می شنوم؟ ‏

‏‏خروش اوست، که از آبشار می آید‏

‏‏به جلوه ای که از و دیده آفتاب، چنین‏

‏‏به جیب برده سر و شرمسار می آید‏

‏‏جهان برای تماشا به پای می خیزد‏

‏‏به پای بوسی او روزگار می آید‏

‏‏دریغ کز غم خوبان گرفته است دلش‏

‏‏چو لاله ملتهب و داغدار می آید‏

‏‏به سوگواری گلها، به غمگساری عشق‏

‏‏قرار هستی ما، بی قرار می آید... ‏

‏‏  فاطمه راکعی‏

‏‎ ‎

‏‎

حضورج. 22صفحه 254
‎