آینه در آینه

‏‏آینه در آینه‏

‏esghdar

‏‏صبح و خورشید، در آیینه  دیدارت بود‏

‏‏چشم محراب پر از رؤیت رخسارت بود‏

‏‏ ‏

‏‏لحظه  سبز نیایش که لبت وا می‌شد‏

‏‏تا خدا آینه در آینه تکرارت بود‏

‏‏ ‏

‏‏تا صمیمیّت سیّال صداقت رفتی‏

‏‏سفر پرخطر عشق، سزاوارت بود‏

‏‏ ‏

‏‏نور در کوچه  پیشانی تو مأمن داشت‏

‏‏عشق، همسایه  دیوار به دیوارت بود‏

‏‏ ‏

‏‏چمن و نور و گل و رایحه  باغ بهشت‏

‏‏این همه شمّه‌ای از خلوت پربارت بود‏

‏‏ ‏

‏‏آیه‌ها هم‌نفس روح‌فزایت بودند‏

‏‏اشک، یک جرعه ز پیمانه  سرشارت بود‏

‏‏ ‏

‏‏ حمید هنرجو‏

‏‎ ‎

‏‎

حضورج. 66صفحه 174
‎